به بهانه انتشار کتاب مرغ سحر، زندگی رقت بار استادان درجه اول ادبیات خاطرات پروانه بهار، دختر ملک الشعرا، تازه ترین نوشته ای است که بر محور زندگی آخرین بزرگ سلاله شعر کلاسیک ایران می چرخد. هرچند نیمه دوم کتاب نه به زندگی شاعر که به زندگی شخص نویسنده می پردازد، اما جوهر کتاب مرغ سحر در واقع همان زندگی ملک الشعرای بهار است و اهمیت کتاب نیز در همین است.
با وجود این، خاطرات پروانه بهار جز در یکی دو فصل، یا بجز در برخی موارد کتاب پرمایه ای نیست، ضعف های بسیار دارد و بر دانسته های ما به قدر انتظار نمی افزاید. خوب نوشته نشده و ویرایش درستی ندارد. در عین حال، در مطرح کردن برخی نکات زندگی بهار موفق است و می تواند خواننده را با زندگی یکی از بزرگان ادب معاصر در اواخر عمر و نیز خانواده او آشنا کند.
توصیف او از جزییات خانه پدری، از اتاق ها تا باغ خانه، و دقتی که در وصف حال مادر و روابط عاطفی نهفته در درون خانه به دست می دهد یا تصویری که در فصل « بازگشت پدر به ایران» و فصل بعد از آن درباره فقر خانواده بهار در سالهای آخر عمر شاعر ترسیم می کند، از این دست است. به هر صورت، قسمت دوم کتاب که در آن نویسنده به زندگینامه خود در آمریکا می پردازد، شاید از آن رو که برای خود وی ملموس تر بوده، نوشته بهتری از کار در آمده است.
در فصل « بازگشت پدر به ایران»، پروانه از سال هایی می گوید که بهار پس از مدت ها بیماری، دچار فقر شده و همسر او ناگزیر تمام اشیای قیمتی و ارزشمند خانه را که یا از خانه پدری به عنوان جهیزیه به خانه بهار آورده بوده و یا گرد آورده خود بهار است، به فروش می رساند و تنها همان حیاط و خانه ای می ماند که بهار در آن زندگی می کرد.
درباره بهار از زمان درگذشتش در 1330 تا کنون بسیار نوشته اند. نوشته نزدیکانش هم در این زمینه کم نیست اما هر کس می تواند دیده ها و تجربه های خود را روایت کند. خاطرات پروانه بهار نیز که در سالهای آخر عمر شاعر، مونس و پرستار او بوده، از این حیث تنها خواندنی نیست، سندی معتبر به شمار می آید. بویژه آنکه در اینجا رابطه دختر و پدر نیز به زیبایی کار می افزاید و خواننده را درگیر مباحث عاطفی می کند.
درباره بهار از زمان درگذشتش در 1330 تا کنون بسیار نوشته اند. نوشته نزدیکانش هم در این زمینه کم نیست اما هر کس می تواند دیده ها و تجربه های خود را روایت کند. خاطرات پروانه بهار نیز که در سالهای آخر عمر شاعر، مونس و پرستار او بوده، از این حیث تنها خواندنی نیست، سندی معتبر به شمار می آید. بویژه آنکه در اینجا رابطه دختر و پدر نیز به زیبایی کار می افزاید و خواننده را درگیر مباحث عاطفی می کند.
شاعر بناچار، دخترش را نزد رییس بانک ملی می فرستد تا در ازای گرو گذاشتن خانه، ده هزار تومان قرض کند. رییس بانک موافقت نمی کند. شرحی که پروانه بهار از ماجرا یعنی دشواری و سنگینی رفتن نزد رییس بانک برای وام، مأیوس شدن و برگشتن از اتاق او، ورود به خیابان و میدان فردوسی و دیدن مجسمه فردوسی در آن حال به دست می دهد، دل سنگ را آب می کند. تصور آنکه مردی به بزرگی بهار، درمانده ده هزار تومان شود و ناچار دخترش را نزد رییس بانکی بفرستد و پاسخ منفی بگیرد، تنها دردناک نیست؛ نشانگر وضع نابسامان کشوری است که ما همه به شهروندی آن افتخار می کنیم. وقتی سرنوشت استاد برجسته ای چون بهار چنین است پیداست که دانشکده های ادبیات ما دیگر نخواهند توانست صاحب استادان درجه اولی چون او شوند.
پروانه بهار سعی می کند پس از بیرون آمدن از بانک ملی با روی آوردن به میدان فردوسی و مجسمه سراینده شاهنامه، خط فقری را که از روزگاران دور، نصیب شاعران شریف ایران بوده ترسیم کند. البته او در این کار محق است اما واقع این است که بین زمانه ما و زمانه فردوسی هزار سال فاصله تاریخی وجود دارد و امروز چون به شرایط تاریخی زمان فردوسی بنگریم، آن ناروایی ها شاید قابل فهم شود. چیزی که قابل فهم نیست این است که ما هزار سال بعد، رفتاری مشابه با شعرا و ادبا و بزرگان خود می کنیم. این فقر که پروانه بهار بدان اشاره می کند مختص بهار نبوده است. تقریباً تمام بزرگان ادب و فرهنگ ما در پنجاه سال اخیر دچار چنان سرنوشتی بوده اند. برای روشن تر شدن ماجرا بهتر است یادی از استاد احمد علی رجایی بخارایی از استادان قدر اول دانشگاه فردوسی و دانشگاه تهران بکنیم.
در نیمه دهه پنجاه در مصاحبه ای از او پرسیدم علت سیر نزولی معلومات ادبی و عدم علاقه جوانان به رشته ادبیات چیست؟ پاسخ او که به شرح و تفصیل بیان شد دردناک بود:
« علت سیر نزولی معلومات ادبی و عدم علاقه جوانان چند چیز است. در درجه اول آینده نگری است که هر بشر خردمندی باید داشته باشد. کسی که ادبیات می خواند اگر قرار باشد استاد شود، آینده خود را در سیمای استادان بزرگ ادب امروز [ آن روز] می بیند ».
استاد احمد علی رجایی بخارایی می گفت با کمال تاسف زندگی استادان بزرگ ادب فارسی که از قضای روزگار در این قرن چند تن از نامدارترینشان ظهور کردند امید بخش نیست. هیچ یک از آنان « نه به اندازه یک مقاطعه کار، نه به اندازه یک پزشک، نه به اندازه یک مهندس، حتا به اندازه یک بقال سر گذر هم از رفاه برخوردار نبودند*».
او برای اثبات سخن خود چند مثال از بزرگان معاصر ادب فارسی آورد که اولین آنها بهار بود و بعد علامه قزوینی، دهخدا، فرزان، فروزانفر، بهمنیار، اقبال آشتیانی و ... و گفت « دریغ است که عرض کنم که هیچ کدام از اینها نه شادکام بودند نه نیک سرانجام ».
درباره بهار ضمن برشمردن ملکات او که هم زبان های پهلوی و عربی می دانست و هم روح بلند و درون مشتعلی داشت، و هم چند دوره نماینده مجلس و یک بار وزیر فرهنگ شده بود، می گفت چنین شخصیتی به علت راستی و پاکی وقتی درگذشت، در مجلس سنا طرحی به تصویب رساندند که ماهی هزار تومان به خانواده او بدهند که برای امرار معاش درمانده نباشند. « وقتی عاقبت ملک الشعرای مملکت این باشد کدام جوان حاضر است به دنبال ادب برود. چرا برود؟».
پروانه بهار در این باره می نویسد « بعد از مرگ پدرم، وضع مالی مادرم روز به روز بدتر می شد. پدرم هیچگاه استاد رسمی دانشگاه نشده بود. به همین علت هم حقوق بازنشستگی نداشت. مادرم ناچار کتابخانه پدرم را فروخت. کتاب های خطی را کتابخانه مجلس خرید. کتاب های دیگر را هم یک کتابفروش ابتیاع کرد».
اما پول کتابها هم چیزی نبود که با آن چرخ زندگی بگردد. پس از مدتی ناچار از دولت تقاضای کمک کردند و لایحه ای تنظیم شد و به مجلس رفت و با ماهی هزار و پانصد تومان موافقت شد و لایحه به سنا رفت. « خدا می داند چه سر و صدایی در مورد این لایحه در مجلس سنا درگرفت. جمال امامی و علی دشتی از هر اتهامی به پدر و خانواده ما فروگذار نکردند».
با هزار و پانصد تومان البته نمی شد آن خانه را که پر جمعیت بود، اداره کرد. خانواده بهار ناچار شد خانه ملک الشعرا را بفروشد و افسوس پروانه بهار این است که « چه می شد اگر دولت آن باغ و خانه و کتابهای بهار را می خرید و آن را به موزه بدل می کرد. باغش پارکی می شد و خانه اش موزه ای و کتابخانه اش، کتابخانه عمومی ».
مسأله تنها این نیست که بهار چنین سرگذشتی داشت. مسأله این است که غالب بزرگان معاصر ادب فارسی چنین سرنوشتی داشته اند. استاد رجایی درباره علامه قزوینی می گفت که با مبلغ ناچیز اوقاف « گیب» در اروپا به عسرت می زیست و وقتی به ایران آمد هیچ توجهی به او نشد و اگر « یارمندی مرد دیگری نبود که دو اتاق از بالاخانه منزلش را خالی کرد و به قزوینی داد»، او جا و پولی برای اقامت در تهران نداشت. وقتی هم مرد کتابهایش را دانشگاه تهران خرید تا خانواده اش با آن پول به زندگی ادامه دهند. « این میراث استادی بود که لقب علامه داشت ». دهخدا که مدتها رییس دانشکده حقوق بود، چهل و پنج سال از عمرش را صرف تهیه بزرگترین دایرة المعارف فارسی کرد، بی آنکه حق تألیفی بگیرد، در حالی که اگر در ازای هر فیش دو سه تومان به او می دادند میلیون ها ثروت داشت. او شکوه خود را از فقر با این بیت که بر دیوار اتاقش نصب کرده بود نشان می داد.
اندر همه ده جوی نه ما را
ما لاف زنان که دهخداییم
تازه در اواخر عمر دهخدا به پیشنهاد تقی زاده خانه ای قدیمی خریدند و در اختیار او گذاشتند که فیش های خود را در آن بگذارد. خانه ای که به قول استاد رجایی « هیچ بنایی توش نمی نشست».
@1l@
سید محمد فرزان در نیمه دهه چهل از دانشکده الهیات با 980 تومان حقوق باز نشسته شد و « هیچ کس از امنای دولت و ارکان مملکت از خودش نپرسید این نابغه عصر در سر پیری چطور می تواند با 980 تومان زندگی کند وقتی کرایه منزل سه هزار تومان است». اینکه رجایی می گوید هیچ کس از امنای دولت و ... برای این است که در همان زمان که وی این سخنان را می گفت اسدالله علم که در بیرجند شاگرد فرزان بود، وزیر دربار شاهنشاهی بود.
عباس اقبال آشتیانی که آثارش مشهور است، و تمام عمر خود را صرف تألیف و تحقیق کرد، در فقر و فاقه زیست وقتی در رم درگذشت جنازه اش دو روز بر زمین ماند چون پولی برای جمع کردن او وجود نداشت. اقبال زمانی به وزارت دعوت شده بود ولی نپذیرفته بود و گفته بود « هر عنایتی دستگاه مملکت به من دارد در همین مقام استادی بکند تا هم من به کاری که درباره آن تحقیق کرده ام برسم و هم شاگردان محروم نمانند ». استاد رجایی توضیح می داد « اما در مملکت ما پول و رفاه با عنوان وزارت و از این قبیل بستگی دارد و مثل آن است که آدمیان تا استادند نه محتاج رفاه اند و نه در این عالم زیست می کنند ».
فروزانفر به قول استاد رجایی لختی آسوده تر زیست اما به قیمت پذیرفتن مقام سناتوری که به متوقف کردن کارهای تحقیقی او چون شرح مثنوی منجر شد. بسیاری می توانستند در این کشور سناتور شوند در حالی که فقط یک نفر بود که می توانست مثنوی را شرح کند که سرانجام ناتمام ماند.
زندگی دیگر بزرگان معاصر ادب فارسی را که نگاه کنیم به همین نتایج می رسیم. خانلری با همه بزرگی اواخر عمر در عزلت می زیست که از فقر بدتر بود.
مسأله این است که هنوز زندگی بزرگان ادب فارسی بر مدار زندگی فردوسی می چرخد. ما کی باید این ناروایی ها را چاره کنیم؟
* متن مصاحبه در « آیندگان ادبی » آن روزگار چاپ شده است.
سيروس على نژاد |