مشاهده سبد خريد | اتمام خريد


Powered by Persian-Culture.com
شناسنامه كتاب
پرفروشترين ها | تازه هاى نشر | فهرست موضوعى | سفارش ويژه | معرفى و نقد كتاب | خانه ناشران | خانه نويسندگان | صفحه اصلى
جستجوى:  (جستجوى پيشرفته)
قيمت كتابها، بدون محاسبه هزينه پست ارائه شده است. هزينه ارسال كتاب بر عهده خريدار خواهد بود و پس از تعيين كشور مقصد محاسبه ميشود.

 


زويا پير زاد
  • سه کتاب، انتشارات مركز
  • عادت می کنیم، انتشارات مركز
  •  داستان ايرانى 

  •   -  تویی که سرزمین ات اینجا نیست
      -  بیوتن

     
    خسی در میقات
    جلال آل احمد



    پل معلق
    محمد رضا بايرامى


    چراغ ها را من خاموش می کنم
    نویسنده : زويا پير زاد
    ناشر : مركز - تهران
    چاپ نهم، 1380 شمسى
    نوع جلد : شومیز
    قطع : وزیری
    تعداد صفحه 293
    نوع چاپ : چاپی
    زبان : فارسی
    شابك : 964-305-656-2




     

    برنده جایزه

    چراغ ها را من خاموش می کنم در کتاب سال پکا و بنیاد گلشیری به عنوان کتاب سال۸۱ برگزیده شد. کتاب سال وزارت ارشاد جمهوری اسلامی نیز جایزه کتاب سال ۸۱ خود را به رمان زویا پیرزاد اهدا کرد.


     

    از کنار درخت اکالیپتوسی گذشتم. دست دراز کردم و برگی کندم. توی دست مچاله کردم و بو کردم و پریدم عقب.نزدیک بود پا بزارم روی قورباغه مرده‏ای که وسط پیاده‏رو پخش زمین بود. انگار چرخ پهنی از رویش رد شده باشد. زیرلب غر زدم لعنت به این شهر با همه‏ی قورباغه‏ها و مارمولک‏ها و مارهای آبی زنده و مرده‏اش. خانه‏های یک شکل با شمشادهای یک دست، شبیه بچه هایی بودند که تازه از سلمانی برگشته‏اند. همه جا ساکت بودو فقط گاهی صدای جیرجیرک‏ها و قورباغه‏ها می‏آمد. دور و بر را نگاه کردم و فکر کردم این شهر گرم و ساکت و سبز رادوست دارم.


     

    چراغها را خاموش نکنید خانم پیرزاد، بنویسید!

    چرا همه شهر امروز عصر جمع شده توی آشپزخانه من؟ - چراغها را من خاموش می‏کنم


    از زویا پیرزاد ص 158


    @1l@
    1 ـ با رسیدن به بخش - یا فصل - 25 یاد آن صحنه تسخیرشدگان افتادم که نیکولای ‏استاورووگین در مقابل همه شهر که در سالن خانه مادرش جمع شده‏اند اعلام می‏کند که دختر لنگ نیمه دیوانه همسر رسمی‏اش است. یاد آن صحنه فیلمی از هیچکاک افتادم که جوانی دست‏ به قتل زده بود و جنازه را در صندوقی قایم کرده بود و هر جمله و هر حرکت کوچک مهمانان او و دوستش را می‏لرزاند که نکند همه می‏دانند در آن صندوق جنازه‏ای قرار دارد.

    2 ـ چرا بازار رمان در ایران رونق ندارد؟

    3 ـ انتشاراتی بزرگ در اروپا و آمریکا موسسات بزرگ کاپیتالیستی هستند. با هزاران نفر شاغل و سرمایه‏های عظیم. گالیمار، آلبن میشل و گراسه در فرانسه، علاوه بر این وجه، خصلت‏کاپیتالیستی مالکیت موروثی را هم دارند و نسل بعد از نسل به اداره این بنگاه‏های صد ساله یا قدیمی‏تر مشغولند.

    4 ـ رمان «چراغ‏ها را من خاموش می‏کنم»، از نوع رمان‏هایی است که می‏توانند درشکل‏گیری یک بازار رمان نقش ایفا کنند. آشنا و در عین حال دور برای اینکه خواننده معمولی‏ وارد فضای داستان شود و با شخصیت‏ها زندگی کند و کنجکاو دنبالشان برود و به آنها علاقمند بشود و حوصله‏اش سر نرود. دورنمایه اصلی‏تر آن - یکی از چند تصویر این کتاب چند بعدی - عشق است ـ نیاز به عشق ـ که همان قصه است و اما هیچگاه مکرر نیست. در کنار آن، خانواده،زن و شوهر و بچه‏ها و دختری که سال‏هاست دنبال شوهر می‏گردد. رازهایی واقعی یا موهوم که ‏این یا آن شخصیت فامیل یا در و همسایه دارد ـ مادر امیل. فاقد آن ادا اطوارهای تکنیکی و تعلقات ایدئولوژیکی است که رمان‏نویسی فارسی را دارد تباه میکند و یا حداقل یکی از موانع ‏مهم تبدیل آن به یک کالای فرهنگی عام شده است. رمان‏نویسی در ایران اگر بخواهد از صورت ‏یکی شیئی لوکس مقدس متعلق به یک الیت محدود و عده‏ای «از مابهتران» خارج شود،بدون‏اینکه به ابتذال و سطحی‏گرایی بیفتد، نیاز به چنین رمان‏ها و نویسندگانی دارد.

    5 ـ آنچه در بالا گفته شد به معنای تخطئه و بی‏ارزش انگاشتن انواع مختلف رمان نیست،صرفاً تاکید بر این نکته است که تا زمانی که درِ رمان‏نویسی ایران بر همین پاشنه بچرخد، بازار رمان در این کشور شکل نخواهد گرفت. و اولین قربانیان این وضعیت، رمان‏های تجربی و کم‏خواننده هستند. رمان پرفروش مانند صنایعی از قبیل نفت و ذوب آهن و اتوموبیل است که‏ستون فقرات اقتصاد می‏شوند و در کنار خود ده‏ها و صدها شاخه تولیدی و اشتغال و غیره ایجادمی‏کنند و بازار را رونق می‏دهند.

    مدیره ایتالیایی «گالیمار» سال گذشته در مصاحبه‏ای با یک ماهنامه ادبی گفت: ما کتاب‏هایی‏چاپ می‏کنیم که پانصد هزار نسخه فروش می‏رود، ترجمه هاری پاتر را هم داریم که 7 میلیون‏نسخه از آن را فروختیم، رمان‏هایی هم چاپ می‏کنیم که فروششان به زحمت به دو هزار می‏رسد.مدیر و مالک «آلبن میشل» در همان مصاحبه می‏گوید: ما رمان واقعی برای خوانندگان واقعی‏ چاپ می‏کنیم. و غالب رمان‏های این انتشاراتی اخیر هم پرفروش هستند و هم از سطح قابل ‏قبول هنری برخوردار. در کنار این بزرگ‏ترین انتشاراتی‏های فرانسه، ده‏ها و شاید چند صد ناشردیگر وجود دارد که هر کدام حوزه‏ای را می‏پوشاند.

    6 ـ «چراغ‏ها را من خاموش می‏کنم» از نوع «رمان‏های واقعی برای خوانندگان واقعی» است.در بند اول از تشابه احساسی که بخش 25 رمان درم ایجاد کرد نوشتم. اما، این روندشخصیت‏پردازی و پرورش واقعه که از ابتدای کتاب شروع می‏شود و خواننده را به این بخش‏می‏رساند، و از خلال دیالوگ‏هایی استادانه و تصویر کردن هوشمندانه حرکات و بیان جزئیاتی‏دقیق او را قاطی «تمام شهر» در این زندگی شرکت می‏دهد، با کمال حیرت، متکی بر نا ـشخصیت و نا ـ واقعه است. همه این آدم‏ها کاملاً معمولی هستند، هیچ چیز برجسته‏ای در آنهاوجود ندارد. تنها «المیرا سیمونیان» یک ماجرای دوردست عاشقانه جذاب و فراتر از زمان‏ خودش دارد، اما او یک شخصیت کاملاً حاشیه‏ای نسبت به وقایع رمان است. استثنائی است که‏قاعده را تأیید و پررنگ‏تر می‏کند. راوی - کلاریس - ، شوهرش، خواهر و مادرش، امیل و ویولت‏ ووو، آدم‏هایی کاملاً عادی هستند. آنچه که قرار است ماجرای عاشقانه بزرگ زندگی کلاریس‏بشود، تنها یک سوء تفاهم است. و بلافاصله در روزهای بعدش: «گوشی را گذاشتم و رفتم ‏اتاق ‏نشیمن. چرخ خیاطی روی میز ناهارخوری بود. لباس‏های جشن آخر سال دو قلوها رامی‏دوختم... حس می‏کردم همه این ماجرا فیلمی بوده که خیلی خیلی وقت پیش دیده‏ام وحوصله‏ی دوباره دیدنش را ندارم... به لباس‏ها نگاه کردم و فکر کردم برای تابستان تاجی باشمشاد درست می‏کنم.» به قالب کشیدن این زندگی‏های معمولی در یک رمان جذاب و هیجان‏انگیز به راستی که هنر است.

    7 ـ زبان نویسنده به نحوی خارق‏العاده مدرن و، بگذارید بگویم، شهری، غیر رمانتیک و وبلاگی است. کوچک‏ترین گرایشی به رمانتیسمی که تنها شیفته برخی کلمات و عبارات است‏ندارد. از وبلاگی منظورم کاربرد برخی کلمات یا ترکیب‏هایی است که زیاد در شعر و ادبیات‏حضور ندارند و ارائه تصاویری که آنها نیز «غیر ادبیاتی» هستند. البته فاقد شتاب اجتناب‏ناپذیری‏ که محصول خصوصیت تکنولوژیکی و وبلاگنویسی است. این رمان قابلیت پرفروش شدن دربازارهای اروپا و آمریکا را دارد.

    8 ـ قبلاً، پیش از خواندن رمان و با مشاهده عکس‏العمل‏ها درباره آن، کوتاه نوشتم که گویااین رمان حداقل در انتقال حس مکان وقوع - آبادان - بسیار موفق بوده است. با خواندن آن متوجه‏شدم که این حس مکان تنها در عناصر آشنای آبادان، بریم و بوارده و پالایشگاه و بازار کویتی‏ها وگرما نیست، در تار و پود ریتم زندگی و شباهت روزها و فضای عمومی رمان و بخش‏بندی آن‏بافته شده است. بخش‏های این کتاب، همان خانه‏های شبیه به هم و آرام و منظم بوارده و بریم‏هستند، گیرم یکی کمی بزرگ‏تر یا دیگری مختصری شلوغ‏تر.

    9 ـ می‏خواهم شماری از این ایده‏ها را باز کنم و نیز به‏ویژه روی بخش‏هایی از این رمان - اززبان گرفته تا شخصیت‏پردازی و دیالوگ‏ها و ارتباط ساختاری با کل رمان و غیره - با حداکثر جزئیات درنگ کنم.

    «چراغها را من خاموش می‏کنم» فرمی دایره‏ای دارد. با یک اسباب‏کشی بی سر و صدا و تقریباً نامرئی شروع می‏شود، مسیری را طی می‏کند، برمی‏گردد و چند ماه بعد، با یک‏اسباب‏کشی پنهانی دیگر پایان می‏یابد. نقطه پایان دایره دقیقاً همان نقطه آغاز نیست؛ گرچه‏ فاصله‏اش با آن هم اصلاً محسوس نیست و چندان به چشم نمی‏آید. انگار پرانتزی باز و بسته‏ شده است. اتفاق مهمی نیفتاده است و «ملالی نبوده جز دوری شما، به خیر گذشت». یک ‏ناشخصیت، یک ناواقعه، یک ناعشق یک ناخیانت. کلاریس، راوی داستان و زن خانه‏داری که‏ برای مدت کوتاهی در معرض وسوسه یک عشق ممنوعه - یا حداقل شروع یک رابطه احساسی ‏با مردی غیر از شوهرش - قرار گرفته است، بیش از حد عذاب نمی‏کشد. ناماجرا تمام شده است:«حالم خوب بود و خوابم نمی‏آمد چرا؟... شاید هم چون امروز صبح بیدار شدم و دیدم قورباغه ‏نیستم» ]چون کار بدی ـ خیانت ـ نکرده بودم‏[ - ص 270 - . همه چیز بی‏اهمیت و خرد است.آنچه بزرگ است، خود رمان است که از این مجموعه بی‏اهمیت‏ها یک مجموعه با اهمیت وباارزش معماری کرده است: تا اهمیت و ارزش پنهان موجود در آنها را نشان دهد. یا، دقیق‏تر،نگاهی را طراحی کند که به کمک آن همه افراد معمولی «شخصیت» و همه رویدادهای نامهم،«واقعه» بشوند.

    این کار را نویسنده از طریق سبک ـ نگاه جزئی بین راوی و زبان ساده و امروزی او که دربرآیندش گاهاً تپشی حیرت‏آور را منتقل می‏کند ـ انجام می‏دهد. «رومیزی‏ها و دستمال سفره‏هااز کتان سفید بودند. بشقاب‏های چینی با گل‏های نارنجی حتماً قدیمی بودند و حتماً گرانقیمت‏ولی بشقاب من دو جا لب پر بود... در نور شمع رومیزی سفید به زردی می‏زد. بیشتر از یکی دوجا لک داشت و جای سوختگی سیگار.» - ص 49 و 50 - تصفیه عبارات از حروف ربط و اضافه ‏و تقطیع عباراتی که می‏توانستند اجزایی از یک جمله باشند به صورت جملاتی مجزا، تاثیری‏ کوبنده به آنها می‏دهد؛ انگار که دوربین به جای نشان دادن چند نفر در یک کادر، نوبت به نوبت وناگهانی روی آنها بپرد و بر آنها زوم کند:
    «صندلی را عقب زدم و ایستادم.» به بچه‏ها سر بزنم». امیل سیمونیان از جا بلند شد و تعظیم‏کوتاهی کرد. آرتوش تکه نانی گاز زد» - ص 52 - به جای: صندلی را عقب زدم و ایستادم: «به‏بچه‏ها سر بزنم». امیل سیمونیان از جا بلند شد و تعظیم کوتاهی کرد و آرتوش {هم‏} تکه نانی گاززد.» کاربرد زبان به این نحو،تپش درونی صحنه را به خوبی انتقال می‏دهد. در این صحنه کلاریس‏نگران است زیرا مدتیست از اتاق بچه‏ها صدایی نمی‏آید؛ بعلاوه المیرا سیمونیان میزبان شام،آنها را با گفتن اینکه نوه‏اش زود می‏خوابد تقریباً بیرون کرده است؛ همچنین آرتوش، بعد از فیوزپراندن از مشاهده بوسیده شدن دست زنش توسط امیل سیمونیان و خوردن یک خورش تند که‏اصلاً دوست ندارد یک بار دیگر با دیدن احترام اشرافی امیل، فیوز دیگری می‏پراند. نان گازمی‏زند تا طعم‏تندی را محو کند یا عصبی است یا خجالتزده یا حسود؟

    به سبک و نگاه ریزبین و زبان برمی‏گردیم.
    شیوه روایت، همچنان که در بیانیه‏های اعطا جوائز آمده، کلاسیک است. زمان در خطمستقیم به جلو می‏رود؛ بازگشت به گذشته در ذهن راوی زیاد نیست و بدون پیچیدگی خاصی‏روی می‏دهد؛ آینده تقریباً اصلاً حضور ندارد - این البته مربوط به اطمینان خاطر اجتماعی ناشی‏از کارمند شرکت نفت بودن هم هست - . شخصیت‏ها به تدریج معرفی می‏شوند و وقایع تقریباًمنظم و روشن - بدون پیچیدگی‏های غیر لازم و آلامد در بخشی از داستان‏نویسی ایرانی - شکل‏می‏گیرند و منکشف می‏شوند. فضای مکانی به خوبی تصویر می‏شود و کم‏کم خواننده با آن‏ارتباط ایجاد می‏کند. با این وجود کلاسیک بودن به معنای ممنوع بودن ابداع نیست. رمان خانم‏پیرزاد نسبتاً بلند است. به هر حال آنقدر بلند که بتواند شامل دو یا سه فصل - مثلاً هر کدام شامل‏16 بخش ـ توصیف مکان و شخصیت‏های محل، آمدن سیمونیان‏ها و نطفه‏بندی رابطه‏کلاریس با او، اوج ماجرا و پایان آن - بشود. تقسیم یک رمان به فصل تاکیدی بر یک گسست درتداوم است. از نظر ذهنی و روانی خواننده انتظار دارد که وارد مرحله یا سطح دیگری ازشکل‏گیری دنیای رمان بشود. عدم تقسیم این رمان به فصل یکی از هوشمندانه‏ترین کارهای‏نویسنده است. گسستی وجود ندارد، همه چیز با فراز و نشیبی نه چندان مهم تداوم دارد. دایره به‏نقطه آغاز بر می‏گردد و ادامه پیدا می‏کند. از نقطه‏ای متفاوت: کلاریس وسوسه را تجربه می‏کند واز سر می‏گذراند و حال خوشحال است که کار بدی نکرده و قورباغه نشده؛ و حالا آرتوش است‏که دو گلدان گل نخودی برای زنش کادو می‏خرد.

    چیزی دراماتیزه نمی‏شود و اغراقی در کار نیست. پل و برش و مرحله‏ای در کار نیست. صف‏ بخش‏هاست که دنبال هم ردیف شده‏اند. همچون خانه‏های منظم بوارده و بریم در آبادان. و این‏روح مکان در این رمان است. نظم خانه‏های شرکتی آبادان، و به‏طور کلی شرکت نفت درنقاطمختلف خوزستان، احساس نوعی زندگی مرتب و تضمین شده از تولد تا مرگ را منتقل‏می‏کرد. و زندگی در این رمان،همین تپش - نسبتاً - آرام و بی‏حادثه را دارد.

    داستان آرام آرام پیش می‏رود، درست در میانه رمان - صفحات 150 از رمان حدوداً 300صفحه‏ای - اوج می‏گیرد و بعد دوباره آرام آرام فروکش می‏کند. سکته‏ای در کار نیست. تا بخش‏23 شخصیت‏ها و روابط استادانه و بسیار زیبا ترسیم می‏شوند و زمینه برای رویدادهای بعدی‏آماده می‏شود.

    خلاء عاطفی کلاریس در رابطه با شوهرش، و نیز کاراکتر او که - احساس - تمایز نسبت به‏سایر زنان و غرق نشدن در زندگی روزمره را می‏طلبد، با طنز تصویر می‏شود. شوهر دارد روزنامه‏می‏خواند و زن در آخر یک روز کسل کننده که با کار خانه گذشته است تلاش می‏کند دیالوگی بااو برقرار کند:

    «رو به پنجره گفتم» جای نینا و گارنیک همسایه‏های جدید آمدند.»

    در کنار آشپزخانه که مرکز مکانی - و در عین حال از نظر نشان دادن موقعیت زن، سمبلیک وواقعی - رمان است، جاشکری هم - که بعضی وقت‏ها اسمش می‏شود شکردان - تبدیل به یک‏پرسوناژ مهم و متحول این رمان می‏شود. نوعی حلقه در رابطه بین کلاریس و آرتوش. جابجاوارد صحنه می‏شود و رابطه آنها را تصویر می‏کند.

    [آرتوش] صندلی را عقب زد ایستاد و از آشپزخانه بیرون رفت. جاشکری روی میز دمر شده‏بود. بغضم گرفت. ص 187

    آرتوش داشت شکردان را روی میز عقب جلو می‏کرد. خش، خش، خش. صبر کردم. صبرکردم. صبر کردم. بالاخره داد زدم «بس کن!» ص 249

    اوج این تصویرسازی، در صفحه 259 است: جمله‏ام را تمام نکردم و با دهان باز خیره شدم‏به آرتوش که در جاشکری را باز کرد و بی‏حرف. انگار باغچه آب بدهد، شکرها را پاشید روی‏میز و صندلی‏ها و کف آشپزخانه. بعد در جاشکری را بست، گذاشت روی میز و از آشپزخانه‏رفت بیرون.

    آرتوش داد نمی‏زند، مشت بر میز نمی‏کوبد، زنش را زیر مشت و لگد نمی‏گیرد، فقط«شکرپاشی» می‏کند زیرا مدرن است و نباید رفتار مردسالارانه داشته باشد. نتیجه این مردسالاری مدرن و - حدوداً! - احترام به برابری زن و مرد: بعد از دعوا با آرتوش، خودم و آشخن چندبار آشپزخانه را جارو کرده بودیم، ولی از صف دراز مورچه که هر صبح گوشه و کنار می‏دیدم‏معلوم بود جاهایی هنوز شکر هست.

    یکی از معدود جاهایی که دو قلوها همان چیز را نمی‏گویند و اختلافی جدی در نظراتشان‏بروز می‏کند، در رابطه با افسانه‏ای عاشقانه است: پاراگراف آخر صفحه 205. نفس وجود دوقلوها در رمان از همان سطور اول، به عنوان عنصر داستانی جذاب و پرکشش است.

    قیژ در فلزی حیاط و راه باریکه وسط چمن و اتوبوس و شمشادها... که به صورت ترجیع‏بندتکرار می‏شوند، در خلق فضایی آشنا بسیار موثرند. همچنانکه شکلات خوردن‏های آلیس و«بگو خرم»های مادرش و کلاً رابطه این دو. مادر نمکدان را کوبید روی میز. «یعنی تونمی‏فهمی...» آلیس کارد میوه‏خوری را محکم‏تر کوبید روی میز. «شماها نمی‏فهمید.» ص 156

    پاراگراف شبه کمدی بخش 24 خواندنی و خنده‏دار است.

    روزنامه خش خش کرد. «م م م...»

    فکر کردم بروم چمن و باغچه‏ها را آب بدهم. بعد یادم آمد چراغ‏های حیاط روشن‏نمی‏شوند... پرده را کشیدم و دوباره رفتم کنار آرتوش نشستم. «سیمونیان، می‏شناسی؟» روزنامه‏گفت «امیل سیمونیان؟»... «شاید هم خودش باشد»... روزنامه ورق خورد. «از مسجدسلیمان‏منتقل شده قسمت ما»... به روزنامه نگاه کردم، منتظر که حرفش را ادامه بدهد.

    از زیر یکی از تشکچه‏های راحتی لنگه جوراب چرکی بیرون کشیدم... یاد روزی افتادم که به‏مادر و آلیس گفتم «متنفرم از زن‏هایی که خیال می‏کنند صبح تا شب پیشبند ببندند یعنی خیلی‏خانه دارند. آدم باید اول از همه برای خودش مرتب و خوش لباس باشد.»

    در بخش‏24 نطفه رابطه‏ای بین کلاریس و امیل سیمونیان بسته می‏شود. چه رابطه‏ای؟ عشق‏ممنوعه یک زن شوهردار؟ در بخش 25 اتفاقات مختلفی می‏افتد، همه چیز به هم می‏ریزد وشلوغ می‏شود و در عین حال سر نخ رابطه امیل با ویولت داده می‏شود. در بخش‏های بعدی‏شتاب داستان زیاد می‏شود و بسیاری چیزها روشن می‏شود و روابط مشخص‏تر. کلاریس درنوعی بحران فرو می‏رود.

    حضور امیل در زندگی این زن خانه‏دار، مسأله امکان عشق را مطرح می‏کند، پرتوی جدید برجایگاه خانواده در زندگی و ذهنش می‏اندازد و در عین حال وزن و معنایی دیگر به چشم‏اندازیک فعالیت اجتماعی - کار با خانم نوراللهی - می‏بخشد. کلاً مسأله معنای زندگی و هویت: «راه‏رفتم و فکر کردم مدام در خانه ماندن و معاشرت با آدم‏های محدود و کلنجار رفتن با مسایل‏تکراری کلافه‏ام کرده. باید کاری بکنم برای دل خودم.» ص 199

    دوباره به تدریج همه چیز آرام می‏شود. نه عیناً مانند سابق، اما در همان روال، آلیس ازدواج‏می‏کند. آرمن یک محبوبه جدید پیدا می‏کند. وبولت چند تا چینی می‏شکند و بعد امیل رافراموش می‏کند و گلویش پیش برادر همسایه طبقه بالا گیر می‏کند. کلاریس و آرتوش هم آشتی‏می‏کنند و: «به آسمان نگاه کردم. آبی بود. بی حتی یک لکه ابر.» پایان کتاب

    تمام شخصیت‏ها در این رمان به نحوی بسیار زیبا و قابل لمس ترسیم شده‏اند و واقعاً - درعین مادرزن و خواهرزن و دختر دم‏بخت و پسر جوان و مرد خودخواه سیاسی و و و بودن - شخصیت هستند با خصوصیات جسمی و زبانی و اخلاقی ویژه‏شان.

    کتاب سرشار از ظرافت‏هایی واقعاً دلنشین و هوشمندانه است.

    رمان «چراغ‏ها را من خاموش می‏کنم» سرشار از زیبایی‏های زبانی و تصویریست. رمانیست‏که خواندن آن لذتبخش است، شخصیت‏ها همه آشنا و دوست داشتنی و واقعی هستند. منسجم‏و بدون دست‏انداز است. خواننده را دنبال خود می‏کشد. می‏توان و باید بسیار بسیار در مورد آن‏نوشت.

    در زیر این لایه اولیه روان و ساده و دلپذیر، مسائل مهمی مانند مسأله زن و کودک و خانواده‏و عشق و زندگی روزمره و هویت فردی و اجتماعی، در ابعاد و به اشکالی واقعی و با زبانی‏زمینی مطرح می‏شوند. راوی دارد برهه‏ای از زندگی خودش را تعریف می‏کند. قصد آموزش وتئوری‏بافی و فلسفه‏سازی ندارد اما مسائل او، مسائل میلیون‏ها زن دیگر هم هست که در او خودرا باز می‏شناسند، سر نخ‏ها را می‏گیرند و ادامه می‏دهند. کتاب که بسته می‏شود، دایره به آخرمی‏رسد و زندگی خواننده دوباره جریان پیدا می‏کند. سیر مارپیچی از ارتفاعی دیگر به راهش‏ادامه می‏دهد. نقطه آغاز بعدی همان نقطه شروع قبلی نیست.


    15 دسامبر 2002 ـ پاریس‏

    همچنين نگاه كنيد :

  • سه کتاب / زويا پير زاد / انتشارات مركز
  • عادت می کنیم / زويا پير زاد / انتشارات مركز

  •  

    فهرست كتابهاى منتشرشده توسط انتشارات مركز

    درباره اين كتاب بنويسيد -- لطفا نظر خود را همينجا براى ما ارسال كنيد تا در بخش نقد كتاب منتشر شود.



    Goods and services provided by Persian-Culture (CA, United States). Sold by 2CheckOut.com Inc. (Ohio, USA).
    Ketabname Online -- Copyright 2000-2005