تولد یک نویسندهی صاحبسبک رمان«بیوتن» را میشود به بمبی خوشهای تشبیه کرد با عرض پوزش از نویسنده رمان برای این تشبیه انفجاری که این روزها قطرهقطره و حبهحبه در گوشه و کنار محافل ادبی چه موافق و چه مخالف عمل میکند.
از نویسندگان صاحبنام و اثر در حوزه ادبیات داستانی گرفته تا نشریاتی که سالها حضور امیرخانی و آثارش را نادیده گرفته بودند و حالا به او میپردازند ، نویسندگانی چون احمد دهقان یا رضا بایرامی که از صاحبان اثر در رمان به شمار میروند و قدر و قیمت نویسنده بیوتن را میشناسند اما نشریاتی هم به سراغ او رفتهاند که سالها اصرار بر چشمپوشی از او داشتهاند، ولی چشم پوشیدن از این نویسنده، بستن پنجره ای از یک نوع ادبی به چشمانداز دل است.
نوشته حاضر، ملاحظات محمدرضا بایرامی (نویسنده پل معلق و ...) است بر رمان بیوتن. ریزبینی و شکار لحظههای درخشان این رمان را از منظر بایرامی میخوانیم.
رضا امیرخانی در «من او» دیالوگی دارد به این مضمون که عجب کار لغوی است این نوشتن. این جمله که بارها تکرار میشود. صرف نظر از کارکرد داستانیاش، اشاره درستی دارد به موقعیت نویسنده در کشورهایی مثل ما. برای رمان نوشتن در شرایط حاضر، نویسنده باید مجموعهای از شرایط عجیب و غریب، پیچیده و ناهمگون را داشته باشد: از خود گذشتگی، پوست کلفتی، شجاعت، جسارت و حتی حماقت گاهی.
سالها باید دود چراغ خورد و قید زندگی و سلامت و خیلی چیزهای دیگر را زد تا حاصلش به شرط عبور از هفت خوانهایی بشود کتابی که در تیراژ دو سه هزارتایی چاپ میشود و بعدهم معمولا به تاریخ ادبیات میپیوندد در بهترین حالت. چرا که درجامعهای اینچنین، ناشر ترجیح میدهد روی تجدید چاپ ریسک نکند و به این ترتیب، انگیزهای قوی برای چاپهای بعدی ندارد و کتاب تبدیل میشود به کالایی یک بار مصرف و نویسنده یا سرخورده میگردد یا ازسر ناچاری شروع میکند به نوشتن کارهای عامهپسند که مخاطب بیشتری دارد یا همچنان حرکت سیزیف وارش را ادامه میدهد بی هیچ امیدی.
شاید برای همین است که در حال حاضر رمانهای جدی و تامل برانگیزی چاپ نمیشود وحتی کارهای بزرگان و نویسند گان حرفهای در یکی دو سال اخیر بشدت مایوس کننده بوده است، به گونهای که اهالی جدی ادبیات که در بازارهای کتاب چیز دندانگیری پیدا نمیکنند ترجیح میدهند به باز خوانی آثار کلاسیک و آثار قبلی نویسندگان بسنده کنند. در چنین وضعی، وقتی کتابی چاپ میشود که هم خوب نوشته شده و هم خواننده دارد، در دل نویسندهها نور امیدی روشن میشود و حسابی سر ذوق میآیند. بیوتن یکی از همین کارهاست:
در نمایشگاه کتاب امسال، وقتی از جلوی انتشارات علمی میگذشتم، کاغذ بد خطی را دیدم که بالای غرفه چسبانده بودند و اعلام میکرد که رضا امیرخانی، نویسنده بیوتن، از ساعت 6 4 در غرفه ناشر خواهد بود. چند دقیقهای به ساعت 4 مانده بودوظاهرا آن روز، روز اولی بود که بیوتن در آمده بود.
جلوی غرفه چنان شلوغ بود که بسختی میشد عبور کرد. در همان حال که سعی میکردم راهی برای گذشتن پیدا کنم، آقا مهدی علمی را دیدم. سلام علیکی کردیم و یاد یادداشت افتادم و سراغ امیرخانی را گرفتم که ببینم کی میآید. گفت همین جاست و یکی دو قدم آن طرف تر را نشان داد و من تازه متوجه شدم که رضا امیرخانی در میان انبوه خریداران کتاب گم شده است. ازدحام چنان شدید بود که موقع گذشتن نتوانسته بودم او را ببینم. جلو رفتم تا احوالپرسی کنم، اما چنین کاری امکان نداشت.
طرفداران رمان و امیرخانی، دور او را گرفته بودند تا کتاب را به امضای نویسنده برسانند و رضا خیس عرق و در حالی که حتی نمیتوانست نگاهش را رو به من بچرخاند مشغول نوشتن بود و در همان حال با عده دیگری حرف میزد یا سعی داشت به سوالهای من، جوابهای نصفه و نیمهای بدهد و همزمان، از دیگری که معطل شده بود عذرخواهی کند و. . . شده بود کاسپارف و باید با چندین نفر بازی میکرد درزمان واحد! (و ناگفته پیداست که اینجا بیوتن نیست و بازی فقط یک معنی میدهد که همان شطرنج بازی است و هیچ ایهام و ابهامی هم در کار نیست.)
به هر حال، من هم یک جلد از رمان را از ناشر گرفتم و بدون امضای نویسنده، رفتم به سمت سرای اهل قلم تا استراحتی بکنم. راستش خیلی خوش حال بودم و با خود میگفتم یعنی ممکن است در ایران هم چنین اتفاقی بیفتد؟ انگار کار تازهای از مارکز یا رولینگ در آمده بود. (بتازگی شنیدم که چاپ اول بیوتن که 4400 نسخه بود، پیش از پایان نمایشگاه تمام شده است، یعنی به صور ت تکفروشی و نه به واسطه بعضی از خریدهای حمایتی که برای برخی از آثار مثلا برای تجهیز کتابخانهها یا. . . پیش میآید.)
بعد با خود گفتم راز این توفیق در چیست؟ درامضای امیر خانی که مدتی است به پدیدهای به خصوص مورد علاقه نسل جوان و تحصیلکرده تبدیل شده است یا در کیفیت آثار او؟و به نظرم آمد که دومی درست تر است.
هف کورهای بیوتن
خود من هم خواننده آثار او بودم با این که فضای ذهنی امیرخانی، بسیار دور است، از من و امثال من (هم در مقام خواننده، هم به عنوان نویسنده) و این ویژگی همه آثار خوب است. یعنی این طور نیست که ما در خواندن کارهای دیگران، حتما حس مانوس بودن و آن چیزی را که نویسندگان بهش همذاتپنداری میگویند مد نظر داشته باشیم. هر اثر ادبی که از ساختار زیبایی شناسانه کافی و فرم متناسب با آن ساختار به اندازه لازم بهره برده باشد، میتواند چنین ارتباطی را با مخاطب ایجاد کند و بیوتن یکی از این آثار است:
در صحنه افتتاحیه رمان، که بسیار هم خوب از کار در آمده(روی کلمه رمان از این جهت تاکید دارم که بگویم استفاده هوشمندانه امیرخانی از قالب سفر نامه و تلبیس وتشبث به آن، نباید این ظن را ایجاد کند که او سفرنامه نوشته)، موقع گذشتن ارمیا از گیت بازرسی فرودگاه آمریکا، زنگ هشداری به صدا در میآید و تمام ماموران را به آنجا میکشاند.
آنها که از زخم جنگ چیزی نمیدانند خیال میکنند احتمال یک عملیات تروریستی در بین است وچیزی را پنهان میکند ارمیا. (آن هم ارمیایی که بعد میفهمیم چنان زلال و شفاف است و چنان صادق ووارسته که نه چیزی دارد برای پنهان کردن ونه ابایی دارد از نشان دادن اعتقاداتش یا ریایی به داشتن نداشتهها یا عقل معاشی برای حساب گری و منفعت طلبی، ازآن نوع که در دوروبرش میبیند و به فراوانی هم) این زنگ هشدار تلنگری است که کارکردهای متعدد دارد و به جهت معنایی هم، کلید شروعی است برای درک رمان (و این که بفهمیم با چه نوع صحنه پردازی و دیالوگ نویسی و فضا سازی وشخصیت پردازی و کنتراست و تقابل و حتی توصیفی سروکار مان خواهد افتاد. یعنی بخوبی میتوان انتظار داشت که از این پس درهمه جای کار، با چیزهایی مواجه خواهیم شد که چند لایه است.
ظاهری دارد و باطنی و هردوی آنها هم اصل است و یکی فدای دیگری نشده است؛ یعنی نویسنده صحنه بیربط، ظاهری نچیده است که بگوید این را تحمل کنید؛ چون من در پشت و بطن و لایههای زیرین آن، حرف مهمی دارم و برعکس.) آری، در سرزمین سیلورمنها(همان هف کور محله خانی آباد که حالا در دنیای جدید شده اند مرد نقرهای و به جای هف کور به یه پول، میگویند یک سیلور کوارترکسی را نکشته است. . . و یادمان بیاید دنیای سنتی من او را با گدای سنتی آن و مقایسه کنیم آن را با دنیای مدرن که حتما بایدهم گداهایش سیلورمنهای مدرن باشند) و در سرزمین فرصتهای طلایی که برخی حتی موقع حرف زدن هم اعداد را ارقامی میبینند که فقط از «1» و «0» تشکیل شده است(و پایه همه ماشین حسابهای پاسکالی است)، ارمیا با تن زخم دار، ناخواسته اولین حرکتش را که برهم زننده نظم عمومی است، انجام میدهد:
خشی مشغول صحبت بود که ناگهان صدای آژیر خطر سالن بلند شد. صدایی زیر و وحشتناک. مردم چمدان هاشان را روی زمین گذاشتند و اول از همه منبع صدا را جست و جو کردند. چند ثانیهای نگذشته بود که از هجوم پلیسها به سمت گیت ورودی، متوجه شدند هر خبری هست، آنجاست.
اما به قول آن جمله معروف انجیل که همینگوی جاودانه اش کرد، زنگها برای که به صدا در میآیند؟ یا ناقوس برای که میزند؟خب معلوم است. برای ارمیا! و ارمیا یعنی همین بابایی که دست کم صد پلیس کنار گیت دوره اش کردهاند. یک آدم نه خیلی معمولی با موهای مجعد و ریشهای بلند؛جوری که هر جوری لباس بپوشد ولو شلوار کوتاه و هرجایی که برود ولو فرودگاه جی. اف. کی عبدالله بودنش تابلوست.
به بازی زیبایی که نویسنده با کلمه عبدالله (هم به معنی بنده خدا و هم به معنی رایج در فرهنگ کوچه) کرده است، کاری ندارم. از این بازیها تا دلتان بخواهد، در رمان پیدا میکنید، طوری که گاهی یک کلمه یا جمله، سه چهار معنی هم میدهد، با چیدمانهای مختلفی که میتواند داشته باشد و جدول سودوکو ست انگار یا کانه. (و این کانه و اعنی از آن کلماتی است که امثال من ازش اصلا استفاده نمیکنند مگر در مقاله وتازه بناچار، اما در کارهای امیرخانی زیاد میتوان یافت، همان طور که در کارهای آل احمد هم و لابد به این دلیل که شرق گرایی زبانی که دست کم ریشه در باورهای دینی مان دارد بهتر است از غربزدگی.)
باری، ارمیا که نشان میدهد بین عبدالله و عبدالله گاه هیچ فاصلهای هم نمیتواند وجود باشد (و حرکتهای خلاف جهت آبش در طول رمان هم این معنارا تایید میکند که ملازمند شیفتگی و شوریدگی، گیجی و حواس جمعی، مستی و رستی(1)) زنگهای هشدار را به صدا در میآورد.
این صحنه چه میگوید با ما؟این صحنهای که اتفاقا جزو فرازهای خیلی برجسته و مهم و دراماتیک کارهم نیست( بس که ازاین موارد زیاد میبینیم در رمان) و بزرگ ترین اهمیتش شاید درتقدم ورودش باشد و نه بیش، چه حسی به مخاطب القا میشود در این صفحات؟ ارمیا زخم دار جنگ است، یعنی بخشی از سلامتش را حتی اگر با اغماض بنگریم، فقط سلامتی جسمی از دست داده است و به جای این که مورد توجه قرار بگیرد، به خاطر این آسیب، مزاحم مینماید و اسباب دردسر(که البته اگر در ایران هم بود از او حاج کاظم آژانس شیشهای در نمیآمد الحمد لله.)
گاورمنتها
از سوی دیگر، این هشدار هشداری است به جامعه و حتی جامعه جهانی. هشداری که میگوید برخی از برگشتگان از جنگ، وارث یا حامل چیزی هستند که صرف نظر از شیفتگی یا ناچاری همراهیشان میکند و این ملازمت، عواقبی خواهد داشت. ازجمله این که در جامعه فرصتهای طلایی (2) که در آن گاورمنتها حتی پیش از جنگ هم به نوایی میرسند با این که از پشت خط جلوتر نرفتهاند، آدمهایی مثل ارمیا را آدمهای ناراحتی خواهند دید که مزاحم کسب و کار و نظم اجتماعیاند. (قضیه پارکومتر) و همه اینها در حالی روی میدهد که ارمیاها خودشان را حامل جنگ میدانند روحی و جسمی ونه وارث آن. آن هم وارثانی از آن نوع که عرضه گرفتن ناخن خودشان را هم ندارند، ولی قرار است مثلا حافظ منافع ما باشند در آن سر دنیا و فعالترین حالتشان که برای آن نیازی به کسب تکلیف از داخل، یعنی از کسانی که آنها را فرستاده اند ندارند این است که بپرسند اخوی! نگفتید ناخنگیر به انگلیسی چه میشود؟(3)
و چقدر بجاست تشبیه این گاورمنت به سفیرقاجار، ملقب به «حاجی واشنگتن» با همان چند پهلو بودن که در کلام نویسنده بیوتن میتوان یافت، بی آن که بگوید: تازه به دوران رسیده، صفر کیلومتر، خام و ناآشنا. چقدر آشناست برای ما سازمانهایی که کیلو کیلو از این گاورمنتها را حسب روابط حسنه فی مابین که لزوما فامیلی هم نباید باشد به اینجا و آنجای جهان میفرستند، که لااقل ما اهالی ادبیات با بخشهای فرهنگی آنها و نسبتشان با ادبیات و هنر وفرهنگ بخوبی آشنا هستیم . . . .
باری، بیوتن با این افتتاحیه چند لایه شروع میشود و ارمیا را به ما معرفی میکند که انگار از بهشت که زمانی وجود داشته هبوط کرده به کره زمین و به بدترین جای آن هم. (در آخر رمان میفهمیم چرا او بدترین جا را انتخاب کرده، برای این که میخواسته سخت ترین مرگ را داشته باشد و به این معنا، سراسر بیوتن خود زنی است آیا؟) و با این استقبال گرمی که از او میشود و با توجه به پیشینه جنگی ارمیا، انتظار داریم در ادامه یک شورشی را ببینیم که آسیبهای جنگ را باخود آورده و حالا قرار است همه جا را به هم بریزد همچون رمبو. توضیحات بعدی نویسنده هم گویااین باور را تقویت میکند:
بدان که تو را امروز بر امتها و ممالک مبعوث کردم تا از ریشه برکنی و منهدم سازی و هلاک کنی و خراب نمایی و بنا کنی و غرس بنمایی.
ظاهرا با این افکار انقلابی، ارمیا با کلامی از خداوند خطاب به ارمیای نبی، وارد سرزمینی شده است که به نظر میرسد هیچ پیامبری ندارد جز پول که همه چیز و از جمله مذهب را تحت سیطره خود در آورده و حتی باید برآن سجده کرد جا به جا. (عبدالغنی که نورافکنهای امپایر استیت را به مناسبت ماه رمضان و فقط برای 29 روز اجاره کرده (تا نور سبز پخش کنند در آن ایام)، به یکی انعام کلان میدهد و چون موعد اجاره در حال سپری شدن است، میگوید برو و هر جوری شده با خبر فرا رسیدن عید فطر برگرد! چرا که پول معطل شده و معطلی بر نمیدارد.(4))
اما بعد، وقتی انفعال ظاهری ارمیا را در مواجهه با برخی نمودهای تمدن غرب میبینیم، با خود میگوییم که پس کو آن شورشی ای که نه از جنس رمبوست و نه از جنس حاج کاظم وبا وجود این شورشی است و نویسنده قولش را داده؟و داستان همین طور جلو میرود و ما کم کم احساس میکنیم که انگار فریب خوردهایم و با عصیانگری رو به رو نیستیم که مثلا برود و دخل امپایر استیت را بیاورد. چه اتفاقی افتاده؟ آیا همین جوری گفته آن جملات را؟ آن هم نویسندهای که از خیلی کلمات و جملات بیش از یک منظور اراده کرده است!؟
بعد هم که درست و حسابی سرو کله آرمیتا پیدا میشود، بدبینی مان بیشتر میگردد. میدانیم که عاشق رام میشود، نه سرکش و گویا چیزی که ارمیا را به آمریکا کشانده، عشق آرمیتاست، عشق زنی که بشدت معمولی است (5) و لیاقت این را ندارد که ارمیا به خاطر او، از خاستگاه اجتماعی و اعتقادی خودش فاصله بگیرد حتی به جهت مکانی.
اما کم کم میفهمیم که فریبی در کار نیست و عشق آرمیتا بهانهای بوده است هرچند جدی برای این آمدن، ولی دلیل اصلی را باید جای دیگری جستجو کرد:
شورش تراژیک
ارمیا یک سرخوردگی بزرگ دارد و حالا به قول قهرمان فیلم «گوزن»ها میخواهد یک جوری درست و حسابی کلکش کنده بشود. (که البته این تعبیر من است والا خود ارمیا تعبیر متعالی تری دارد: دوست دارم مثل اباعبدالله بمیرم. . . با نحر رگ گردن. . . بالقطع الوتین. . . بی وتن)
نکته مهم همین جاست. آیا این سرخوردگی یا در حالت بهترش تسلیم، چنان است که جملات ارمیای نبی را نفی کند؟ آیا ارمیای بیوتن یا بیوطن که طالب بیرون افتادن از آب است و میگوید (یا درستتر این که اعتقاد دارد) ماهی باید قلاب را بخواهد تا صید صورت بگیرد سرخورده واخورده است یا سرخورده شورشی؟صحنههای بسیار درخشانی در داستان وجود دارد که نشان میدهداو نه تنها شورشی است که شورشی شورشی هم هست و نویسنده در آن نقل قولی که آمد، ما را فریب نداده.
شاید بتوان گفت صحنه درخشان پول ریختن در پارکومترها، اولین اوج بزرگی است که این شورش تراژیک رانشان میدهد که از نظر طنزش ما را به یاد «دن کیشوت» و جدالش با آسیابهای بادی میاندازد و از جهت روان شناسی عمیقی که از ارمیا ارائه کرده به یاد برخی شخصیتهای «ابله» داستایوفسکی و حضور در کازینو، دومین آن و به جستجوی سوزی رفتن سومین آن و پاسخ ندادن به سوالهای قاضی و هیات منصفه مضحک، آخرین آنها. اما این شورش علیه چه کسی است؟ علیه خود؛ هر چند که بقیه تعبیر دیگری داشته باشند و به این واسطه، او را محاکمه هم بکنند.
ارمیا که همواره در برزخ میان سنت و مدرنیته تحت فشار است نمیخواهم بگویم گیر کرده یا سرگردان است، چرا که او حسابش را از همه جدا کرده و باورهای سنتی خودش را دارد، هر چند در تقابل با دنیای مدرن باشد سر به عصیان برمی دارد به بدترین شکل. او مثل اروند رود و کرخه است، ظاهر آرام و بلکه بسیار آرامی دارد و باطن بی قرار و پرتحرکی و گفتم که پول ریختن در پارکومتر، اولین نمود درخشان این شورش است که از جهت بار شگفتی که بر اطرافیان میگذارد، ما را به یاد شاهزاده میشکین که آدم دلش میخواهد مشکین بنویسدش یا یکی دیگر از شخصیتهای ابله میاندازد که صد هزار روبلی را که با زحمت فراوان تهیه شده، جلوی چشمان حریص و از حدقه در آمده پول دوستان، داخل آتش میاندازد تا بسوزد و بجز قصه بسیار درخشان یک انسان چقدر زمین میخواهد (6) تولستوی و همین صحنه مورد اشاره در ابله، من کار دیگری ندیده ام که بتواند چنین با قدرت و با مصادیق بی شمار و گاه شگفت انگیز واقعا شگفت انگیز سیطره بی رحم و بی چون و چرای پول را بر دنیا نشان بدهد و حال که به ابله اشاره کردم، شاید بد نباشد که یادآوری کنم این کار شخصی ترین رمان داستایوفسکی است.
نیکلایویچ میشکین، قهرمانی است مقدس، تنها، تهیدست و بیمار در دیار غربت و البته برخلاف ارمیا که از کشورش رفته، او سعی میکند هر چه زودتر پولی به دست بیاورد و به میهنش بازگردد.
وجود شخصیتهایی که هنگام حضور، به نوعی دیگر باز خوانی یا باز یابی میشوند. مثل سیلور منها و سهراب و... که در من او میتوان سراغشان را گرفت یا سوزی(سوسن)که در وجود ارمیا قابل بازیافت است با همان تلاطماتی که گرفتارش هست و با آن دور ریختن پول و سرگردانی در جنگل وآن عاقبت یا وجود کلمات وجملات و صحنههایی از مشارکت دادن خواننده در متن است :
اگر تیر دیگری داری بفرست، اگر بلای دیگری هم داری نازل کن، البلاء للولاء. . . دوست دارم مثل ابا عبد الله بمیرم. . . با نحر رگ گردن. . . بالقطع الوتین. . . بی وتن نمیخواهم دل بکنم از دنیا.
خشی متوجه معنا نمیشود. پس مثل ممیز با دکمه کنترل +اف میگردد دنبال بی وتن و میرسد به فصل زبان:
انگار سردش بود. نگاه کرد به آسمان آبی و تن پوش سبزش را از داخل لیموزین برداشت و به جای فراک پوشید.
و البته ناگفته نماند، این خشی بیگانه باعالم معنا(که در عین حال دکتری دین شناسی هم دارد) برای همه چیزش منطق خاص دارد و از این نظر خیلی شخصیت است.
ببین آرمی جان!ارمی من را قبول ندارد، من هم او را. . . حالا که باید یک نفر بایستد، اصلا بیا و خودت بایست جلو.. . به من اگر باشد، نماز را در ایالات متحده کامل باید خواند. حتی در سفر. چون اینجا وطن آدم است.
اگر1400سال پیش مکه، وطن هر آدمی بود و هنوز هم در مکه نماز شکسته نیست، حالا هم آمریکا میتواند همان جور باشد... و. . .
سبک امیرخانی
درباره بیوتن زیاد میشود صحبت کرد، از طنز منحصر به فرد آن، از بازیهای کلامی زیبایش از... و من البته قصد نقد این اثر رانداشتم در این مقال فقط میخواستم به عنوان یک نویسنده، نظرم را درباره آخرین کار دندان گیری که خوانده ام بگویم وگرنه منقدان و نکته سنجان زیاد میتوانند درباره این اثر صحبت کنند و بنویسند، چرا که با تعبیری بدجنسانه بیوتن مثل فیلمهای جشنوارهای است که در آن برای منتقدان مثل لژ نشینها سهم و جایگاه ویژهای در نظر گرفته شده است که از دریافتش خوشحال میشوند.
فقط قبل از سخن پایانی دلم میخواهد به این نکته اساسی اشاره کنم که رضا امیرخانی با سه گانهای که نوشته (ارمیا، من او و بیوتن )اکنون کاملا به نویسندهای صاحب سبک و آشنا تبدیل شده است که بعد از این دیگر لازم نیست روی اثری اسم او را بخوانیم تا بفهمیم کار، کار او بوده. از قضا این صاحب سبک شدن فقط به عرصه نثر و مثلا در آمیختن زبان فخیم عربی با زبان محاورهای و کوچه بازاری برنمی گردد. به نوع نگاه نویسنده هم برمی گردد، یعنی همان چیزی که در سینما، آندره بازن به آن تئوری نگره مولف میگوید و در داستان نویسی نمیدانم چه میگویند.
و آخرین حرف این که: با توجه به نیمه سنتی و نیمه مدرن که هیچ وقت ارمیا را رها نمیکنند امیرخانی به لحاظ فرم (و شاید در تبعیت فرم از محتوا)، رمانی نوشته است که نه راحت میشود آن را در قالب کلاسیک گنجاند و نه راحت میتوان در قالب مدرن جایش داد. این رمان، رمان امیرخانی است. خوب یا بد.
شخصی ترین رمان امیرخانی
بیوتن را هم میتوان شخصی ترین رمان امیرخانی تازمان حاضر دانست. (به گواه دیدگاهها و علایق و نوع نگاه نویسنده که در نشت نشاء و داستان سیستان خوانده ایم و نه به جهت زندگی فردی نویسنده که ما از آن آگاهی نداریم و لازم هم نیست داشته باشیم. ) ارمیا هم مثل شاهزاده ابله بشدت تنهاست وحتی ازدواج و آن عشق نیم بند هم نمیتواند او را ازاین تنهایی در بیاورد. سفری هم نکرده است که خوش بگذراند مثلا با دیدن فضاهای جدید، بلکه به نظر من تن به تبعیدی خود خواسته داده است تا بی وتن و بی وطن و بی تن شود ورنج بکشد و رنج بکشد مسیح وار و در یابدکه البلاء للولاء.
من تورات عهد عتیق را نخوانده ام و نمیدانم که به سر ارمیای نبی چه آمده است، اما همه میدانیم آزمونهای سخت و شگفت انگیز انبیا را. شاید هم برای همین است که در طول رمان ارمیا مرتب بدی میبیند، اما هرگز ذلیل و حقیر نمیشود، چرا که مورد محبت است، با این که ندایی دائمی که معلوم نیست زمینی است یا آسمانی هی با لحن کتابهای مقدس بر برزخ ارمیا تاکید کرده و میگوید که: وهرگز آسمان را نخواهی دید. و دلیل این ندیدن را گویا باید در همان آواز بظاهر بی معنا جستجو کرد که: آلبالا لیل والا. آیا براستی بی معناست این واژگان ؟
اما دلیل سرخوردگی ارمیا چیست؟ حضور گاورمنتها یا نتیجه خیلی مطلوب نگرفتن درپایان جنگ و قضیه آتش بس؟ یا آن پروژه نظارت بر ساخت منارهها در یک شرکت عمرانی مهندسی که آخرش ارمیا را به این نتیجه تلخ میرساند: مناره اگر روح نداشته باشدعلم کفر است.
در اینجا نویسنده توضیح کافی نمیدهد تا خواننده با ذهنیتی که از ارمیا پیدا کرده، خود این مطلب را دریابد یا حدس بزند یا حتی تصور کند البته سوای این یکی مشارکت دادن خواننده در متن به شکلی متفاوت از چیزی که شنیده یا خوانده ایم ازعلایق اصلی امیرخانی است.
پانوشتها:
1- به یاد بیاوریم آن صحنه کازینو را که سوزی، آرمیتا و... حضور هم دارند و سهراب همان درویش مصطفای من او، به قولی هم میآید و ارمیا نماز میخواند در همان محیط کثیف، در حالی که گناه و رقص با نماز و عبادت همسان گرفته شده است. 2- که در شگفتم از این شباهت بسیار زیاد آمریکا به ایران در این مورد خاص. 3- وبلاگ نویسی عاشقانهها در باره این صحنه گفته بود که مشکل گاورمنت، مشکل زبان نفهمی است که این هم برداشت درستی است و نشانگر چند وجهی بودن دیالوگها و... در کار امیرخانی. 4- من به یاد سفرنامه حج جلال آلاحمد افتادم که در آن باشرمندگی، کعبه را توصیف میکند که چه گونه زیر نور پروژکتورهای شرکت آمریکایی آرامکو خوابیده است و لابد او ندیده بود ساعتهای اذان گویی را که کشورهای کمونیست برای ما میسازند تا نماز صبح ما قضا نشود و... 5- صص382- 380 و... 6- علاوه بر ترجمههای متعدد مثلا یک انسان به چقدر زمین نیاز دارد؟ ناصر ایرانی و ساخت فیلم تا غروب توسط جعفر والی، بتازگی همایون صنعتیزاده هم این قصه را با عنوان چقدر زمین نیاز است در مجموعه 23 قصه تولستوی آورده است. 7- کاری که امیرخانی در داستان سیستان شروع کرد و حالا میفهمیم دورخیزی بوده برای آثار بعدیاش.
محمد رضا بايرامى |
این چند تن در مصاف با یک بیوتن! انگار همه چیز دست به دست هم داده است تا باور کنیم که ادبیات ملی روزهای پر رونقی را سپری میکند. از \"طوفان دیگری\" که زمستان 86 وزید تا \"بیوتنی\" که در اردیبهشت به این وطن رسید. صرفنظر از چند اثر شاخصی که تاکنون دیدهایم، علیالظاهر خشابهای شلیک نشده و نوار فشنگهای باز نشدهی دیگری مثل \"انجمن مخفی\" هم هست که امیدمان را روزافزون کند. بیش باد!
آنچه در ادامه خواهید خواند نظرات جمعی از اهالی ادبیات است؛ دربارهی تازهترین اثر رضا امیرخانی. البته از سر کمحوصلگی مخاطب وب، از لیست بلند ما تنها 10 نفر انتخاب شدند.
امیرحسین فردی: یک جای خالی در ادبیات معاصر پر شد
\"بیوتن\" رمانی است مبتنی بر اندیشه و تحلیل جامعهشناسانه که البته از لحاظ داستانی قدرت و قوت رمان قبلی امیرخانی را ندارد. بیشترین درگیری مخاطب نیز با همین جنبههای جامعهشناسی داستان است اما برگ برندهی این رمان، حضور \"یک جوان ایرانی معتقد\" در قلب و پایتخت جهانی استکبار است که با صبغهای اندیشهای به روایت داستان میپردازد. این رمان ویژه فرهیختگان جامعه است و نباید انتظار داشت که همهی جوانها آن را بخوانند و فروش کتابهای قبلی نویسنده را داشته باشد.
\"نگاهی جدید و نوآورانه\" به ادبیات داستانی و جسارت موجود در رمان از ویژگیهای اثر است؛ به گونهای که بیوتن یک جای خالی را در ادبیات معاصر ما پر کرد. نویسندهی این رمان فراتر از مرزها قدم گذاشته و اثرش مخاطبان فراملی خواهد داشت. معتقدم که این اثر باید برای مخاطبان غیر ایرانی به ویژه اندیشمندان و روشنفکران جهان اسلام ترجمه شود. البته بیوتن از لحاظ ادبیات کمی ضعف دارد و خیلی \"زندگی\" در آن جریان ندارد. احساس میکنم بازی با فرم در این کتاب برای جوانترها که بیشتر دنبال فرم و قالبهای جدید هستند، جذاب باشد. جنس شعارهایی که در بیوتن هست، از جنس شعارزدگی و افراط و تفریط نیست؛ بلکه به خاطر تسلط نویسنده بر فضا، شعارها از جنس یک نگاه علمی و تحلیلی است. با این حال من خودم هنوز هم \"من او\" را بیشتر میپسندم چرا که از لحاظ ادبیت و ماندگاری اثر، به مراتب بهتر از بیوتن است.
احمد شاکری: تلفیقی موفق میان تجربه و تاویل
هرکس در طول دورهی ادبی خودش کتابی را خلق کرده باشد که مورد توجه و استقبال قرار گرفته باشد، قطعاً در آثار بعدی متحمل سنگینی سایهی کار موفق قبلی است. \"من او\" و \"داستان سیستان\" موفقترین کارهای امیرخانی محسوب میگردند. بیوتن هم قرابتهایی با این دو اثر دارد. این کتاب دارای شخصیتهایی نزدیک به آدمهای \"من او\" بوده و از نظر سفرنامه بودن، رمان شباهتهایی با \"داستان سیستان\" دارد. اما آنچه در \"بیوتن\" خلق شده به موجب اضافه کردن اطلاعات و برداشتهای تاویلیِ پر رنگ نویسنده، باعث از دست رفتن مقاصد \"من او\"ست. امیرخانی به شناخت من، نویسندهای تجربهگرا و تاویلگراست. \"تجربهگرا بودن\" به این معنا که او برای نوشتن دست به تجربههای عملی میزند. و \"تاویلگرا بودن\" به این معنا که در پی خروج از تفاسیر و تعابیر ظاهری امور و رویدادهاست. هرچه تجربهگرایی نقطه قوت داستان بیوتن است؛ تاویلگرایی نویسنده موجب تحمیل اطلاعات حجیم بر قصه داستان است. او سعی میکند با پیوند تجربههای خود و اضافه کردن برداشتهای تاویلی به نگاه هنری نویی برسد.
آفتی که در این بین همواره وجود داشته و دارد این است که نویسندگانی که در کارهای ابتدایی خود، طعم موفقیت را چشیدهاند، در آثار بعدی همواره از همان اثر برداشت ادبی میکنند. این آفت مهمی است که باید امیرخانی مراقبش باشد. موضع امیرخانی در بیوتن کاملا حق است. نقد فرهنگ و جایگاه مدرنیسم کاملا بجاست؛ اما ابزار خیلی تناسبی با اهداف ندارد. هر ایجاد سوالی خدمت نیست و وظیفهی نویسنده هم تنها طرح سوال نیست.
احمد دهقان: جراحی با چشمی پر از اشک
در زمان بی وطن (بیوتن، بیوتن) و در لابه لای سطور میتوان شباهتهای فردی آل احمد و امیرخانی را مشاهده کرد. او با صداقت و بیرحمی، جامعه و نسل خود را به نقد میکشد. نکتهی قابل توجه این است که این علاقهمندی باعث نشده که مانند او شود و همین موضوع مهم دلیل بر هوش امیرخانی است. امیرخانی سعی کرده فرزند دوران خود باشد. این را هم خودش میفهمد و هم خوانندگانش. به همین دلیل نوشتههایش او را به یاد هیچ کس نمیاندازد. او از جلال فقط چیزهایی که باید یاد میگرفته یاد گرفته است. خوانندهی ایرانی که امروز بیش از هر زمان سر و کارش با مذهب افتاده، خیلی زود داستان را با واقعیات زندگی روزمره منطبق میکند و لذت میبرد از داستان ساختگی این نویسنده جوان.
این رمان پرفروش خواهد شد؛ چون نویسندهاش یک موضوع فرعی در جامعهی امروز را نقد نکرده است. او روی نکاتی انگشت گذاشته که احتمالا خیلیها ـ به خصوص خوانندگان آثار این نویسنده که بیشتر جوانان تحصیلکرده و جویای جایگاه مذهب در دنیای امروزشان هستند ـ پرسش اساسی آنان است. او در نقد این جامعه، دردمندی خود را پنهان نمیکند و سعی دارد با انتخاب زوایای ملموس برای خواننده، اشکریزان به جراحی بپردازد. بیوطن یک رمان سیاسی نیست. حتی رمان اجتماعی هم نیست. بیوطن یک رمان مذهبی است. رمانی که قهرمان آن در پی پیدا کردن پاسخ برای پرسشهای امروزین هم نسلان خود است.(1)
محسن مومنی: توفیق در بازیهای زبانی
بدون شک \"بیوتن\" توفیق دیگری برای امیرخانی محسوب میشود هرچند که توفیقات فرمی \"من او\" را پیدا نکرده است. شجاعت نویسنده در پرداختن به مفاهیم دنیای غرب و نگاهش به پدیدهای به نام اسلام آمریکایی تحسین برانگیز است. به نظر میرسد امیرخانی به کنه مفهوم غرب دست یافته است. \"بیوتن\" موفقیتهای زیادی در بازیهای زبانی دارد. امیرخانی در رمان تازه خود از طنز هم خوب بهره گرفته است.
محمدرضا بایرامی: نویسندهای صاحب امضا
کارهای بزرگان و نویسندگان حرفهای -در یکی دو سال اخیر- به شدت مایوس کننده بوده است. به گونهای که اهالی جدی ادبیات -که در بازارهای کتاب چیز دندان گیری پیدا نمیکنند- ترجیح میدهند به باز خوانی آثار کلاسیک و آثار قبلی نویسندگان بسنده کنند. در چنین وضعی، وقتی کتابی چاپ میشود که هم خوب نوشته شده و هم خواننده دارد، در دل نویسندهها نور امیدی روشن میشود و حسابی سر ذوق میآیند. بیوتن یکی از همین کارهاست. بیوتن را هم میتوان شخصیترین رمان امیرخانی تا این زمان دانست. درباره بیوتن زیاد میشود صحبت کرد، از طنز منحصر به فرد آن و از بازیهای کلامی زیبایش. \"رضا امیرخانی\" با سه گانهای که نوشته (ارمیا، من او و بیوتن) اکنون کاملاً به نویسندهای صاحب سبک و آشنا تبدیل شده است که بعد از این دیگر لازم نیست روی اثری اسم او را بخوانیم تا بفهمیم کار کار او بوده. و از قضا این صاحب سبک شدن، فقط به عرصهی نثر و مثلا در آمیختن زبان فخیم عربی با زبان محاورهای و کوچه بازاری بر نمیگردد. به نوع نگاه نویسنده هم بر میگردد، یعنی همان چیزی که در سینما، \"آندره بازن\" به آن \"تئوری نگرهی مولف\" میگوید. (2)
حبیب احمدزاده: حرفی نمیزنم!
من این روزها سعی میکنم در مورد چیزی نظر ندهم! چون باعث سو استفاده میشود. درباره اثر دوستان صحبت کردن کار خطرناکی است. آن هم به صورت تلفنی و... بنده را معذور بدارید!
مجید قیصری: یاد جلال را زنده میکند
هنوز رمان \"بیوتن\" را نخواندهام. نوشتن از رضا امیرخانی آن هم از این زاویه برای من حکم طرح زدن یکی از داستانهایم است. داستانی که نمیدانم چه سرانجامی پیدا میکند... چیزی که بین خریداران کتاب در نمایشگاه به چشم میخورد؛ حضور دختران و زنان محجبه (چادری) و جوانانی است با ریشهای مرتب و موقر و آرام با دیدن این جوانان یاد خود رضا افتادم. پیشبینی فروش بالای کتاب با دیدن مشتاقانی که برای خرید رمان بیوتن آمده بودند؛ در همان روزهای اول دور از ذهن نبود. رضا (در تمام آثارش) نقشهایی را که دیده و زندگی کرده برای ما بازآفرینی میکند. اگر قرار باشد مصداقی در ادبیات برای رضا بیاورم، او مرا یاد جلال آل احمد میاندازد. با این تفاوت که جلال بیشتر اهل سیاست بود ولی رضا نه. (3)
ابراهیم زاهدی مطلق: یگانهای است در نوع خودش!
\"بیوتن\" یگانه است در نوع خودش. ادبیات نویسندهاش است. بازتاب شخصیت امیرخانی و جهانبینی اوست؛ نه ادا درمیآورد و نه میخواهد شبیه رمانی دیگر باشد. رضا امیرخانی در بیوتن، مهر تاکیدی زد بر زبان اختصاصی خودش و داستانسرایی اختصاصی خودش در جریان رماننویسی امروز ایران. این اتفاق ممکن است در آینده به سبک خاص او بدل شود.
نظام ساختاری بیوتن، اگرچه شباهتهای فراوانی به «من او» دارد؛ اما جستجو در لایههای ادبی آن، تفاوت و جهش نویسنده را به عرصهای دیگر، عرصهای فراتر از «من او» آشکار میکند. کشفهای عمیق فلسفی و موضعگیریهای دقیق در برابر نظام ارزشی جهان امروز، از ویژگیهای آخرین اثر امیرخانی است؛ اما آنچه از همهی اینها مهمتر است، نفی نظام امروزی جهان نیست؛ بلکه نویسنده بیوتن، شخصیتهای داستانش را با تفکری که جهان را دهکدهای میخواهد برای کدخدایی خودش، دست به گریبان میکند. البته نه با شعار؛ چرا که شخصیتهای او هر کدام یک ایدئولوگ در نوع خود هستند. آنها با چنگ زدن به ریشههای ایرانی و دینی خود و توسل به آموزههایی که به آنان آموخته است؛ سرمنشأ اندیشههای امروز جهان در کدام سمت جغرافیایی است، به حیات خود ادامه میدهند و دنبال فرصتها هستند. (4)
مهدی یزدانی خرم: روایت یک نبرد تک نفره
بیوتن رمان تلخی است و براساس تنهایی مفرط قهرمانی ساخته شده که تمام دوستانش را در جنگ از دست داده و حالا نیز نهتنها نمیتواند در دل فرهنگ تازه حل شود که در ذهنش به مواجهه و مقابله با آن میپردازد. استفادهی مکرر از رفت و آمدهای ذهنی کوتاه و حذف رابطهپذیریهای عاطفی در رمان از یکسو و ارائهی فضایی متروپلیسوار از فضا و مکان به اثر امیرخانی ابعادی تلخ و گاه اکسپرسیونیستی داده است. هر چند شخصیت اول او با احضار مدام تصاویری ذهنی بر آن است تا این سکون و فشار جهان پیرامون را بشکند؛ اما در نهایت ناگزیر از تنهایی و تکبودن است. بیوتن بر پایهی تقابل یک هویت و وجود شخصی و فردی با جهانی ساخته میشود که روابط در آن از قوانینی تبعیت میکنند که تاب ایدههای ذهنی قهرمان امیرخانی را نداشته و به همین دلیل منزویاش میکنند. سرباز تنهایی که در یک بافت پیچیده جدید خود را در تناقض میبیند و هیچ همراهی غیر از ذهن و خاطراتاش پیدا نمیکند و این ذهن خاص اوست |
ارمیا و آرمیتا! بیوتن :
دکتر سیامک بهرامپرور
بعد از نگارش «من او» و چاپهای متعدد اش و به دنبال چاپ فصل دو کتاب «بیوتن» در «قصه 84» انتظار کتابی خواندنی از رضا امیرخانی پربیراه نبود و امیرخانی با کتاب «بیوتن» پاسخی درخور به این انتظار داده است .
بی شک امیرخانی بعد از این کتاب آماج نقدهای غیرمنصفانه بسیاری قرار خواهد گرفت . تم ایدئولوژیک آثار امیرخانی به ذائقه بسیاری خوش نخواهد آمد و روشنفکرنمایان عرصه ادبیات ، کتاب را به جرم همین « ایدئولوژی مدار» بودن ، متهم و محکوم خواهند کرد ! نکته اینجاست که ما هنوز درنیافته ایم که هنر مفهومی کلی ست که وظیفه اش خلق زیبایی ست و زیبایی مقوله ایست که «ایدئولوژی مدار» نیست . بستن چنین اتهامی به «من او» و « بیوتن» دقیقا مشابه رفتاری ست که با «طاعون» کامو می شود به جرم پوچ انگاری یا مثلا با «قلعه حیوانات» می شود به جرم مبارزه با توتالیتریسم !
در همه این رویکردها ان چه قربانی می شود زیبایی ها و هنرمندی های اثر است و از کف دادن فرصتهایی که به واسطه ادبیات ایجاد شده است . به نظر نگارنده حماقتی بزرگتر از این نیست که امیرخانی را متهم به دولتی نویسی بکنیم و اقبال کارهایش را نادیده بیانگاریم و جماعت مخاطب را کج سلیقه بدانیم !...این نظرگاه تنها سبب می شود که در جهل مرکب ابد الدهر بمانیم چرا که آن که خود را به خواب می زند به هیچ فریاد و تکانی از بیدار نخواهد شد !
«بیوتن» از جهات بسیاری قابل بررسی ست . شیوه روایت ، تکنیک های متعددی که در اثر به کار رفته است ، پختگی اثر نسبت به آثار گذشته نویسنده ، شخصیت پردازی های موثر ، بهره گیری مناسب از ویژگی های زبان و ....
در مورد هر یک از این سرفصلها می شود بسیار صحبت کرد ونمونه های بسیاری آورد اما به سبب پرهیز از اطاله کلام به چند نکته مهمتر اشاره می کنم :
شخصیت محوری «بیوتن» ارمیا ست . نکته مهم اینجاست که اگر چه « ارمیا» شخصیت محوری کتاب نخست نویسنده نیز هست اما این دو شخصیت به طور کامل یکی نیستند ! ....دقت در احوالات ارمیا در کتاب نخست و بررسی خصوصیات شخصیتی او در کتاب اخیر نشان می دهد که اگر چه شباهت این دو به هم بسیار است اما تفاوتهای آشکاری نیز با هم دارند . ارمیا ی کتاب «ارمیا» با أن ویژگی های صوفیانه و گوشه گیریها و انزوای خودخواسته و مجنون وار امکان ندارد – تاکید می کنم تحت هیچ شرایطی ! – به نایت کلاب برود ، در قمارخانه حضور پیدا کند یا اصولا این قدر اجتماعی باشد که از ایران بلند شود و به خاطر یک دختر برود آمریکا و با آن همه آدم جدید سر و کله بزند !
اصولا به همین خاطر است که مخاطبین پیگیر آثار امیرخانی در مواجهه با «ارمیا» ی جدید احساس آشنایی کامل با او را ندارند و از برخی رفتارهایش متعجب می شوند . بله ! این دیگر همان «ارمیای مامان شهین» نیست ! بهترین واژه برای ارتباط میان این دو شخصیت ، «آرکی تایپ» است .
در تعریف «آرکی تایپ» آمده است : مدل یا شکل اصلی یک چیز که موارد مشابه بر اساس الگوی آن ساخته می شوند . ( به همین دلیل آن را کهن الگو نیز ترجمه می کنند ) .
از سوی دیگر در روانشناسی – به خصوص در روانشناسی یونگ – آرکی تایپ به معنای الگویی ارثی از تفکر یا تصویر نمادین است که از تجربیات گذشته بشری نشأت می گیرد و در ناخودآگاه ذهن حضور دارد . در نقد ادبی نیز به شخصیتهای مشابه ای که در اثار گوناگون در جای جای جهان موتیف وار تکرار می شوند آرکی تایپ گفته می شود مثل سوپرمن و مرد عنکبوتی و بتمن و ... که ابرقهرمانهایی هستند که آرکی تایپ هم محسوب می شوند .
ارمیا ی «ارمیا» آرکی تایپ ارمیای « بیوتن» است همان قدر که این دو آرکی تایپ «حاج کاظم» آزانس شیشه ای و همه شخصیتهای مشابه آثار حاتمی کیا نیز هستند . این قرابت از آنجاست که زمینه فکری حاتمی کیا با امیرخانی بسیار نزدیک است و اصولا فراتر از این می توان این گونه ادعا کرد که کار حاتمی کیا در سینما دقیقا مشابه کار امیرخانی در عرصه نویسندگی ست . و درست به همین دلیل کار هر دوی این هنرمندان مورد توجه گسترده مخاطب قرار می گیرد . هر دوی اینها مدیوم خود را به خوبی می شناسند و با استفاده از تسلط خود بر آن و نیز بهره گیری از صداقت عمیق خود به خلق آثاری دست می یازند که حتی اگر اندکی نیز با درون مایه آثار همراه نباشی ، نمی توانی زیبایی و تاثیرگذاری شان را انکار کنی .
از بحث پرت نیافتیم ! گفتیم که ارمیا در کتاب اخیر خصوصیات ویژه ای دارد .مهمترین و در عین حال بنیادی ترین تفاوت این ارمیا با ارمیای کتاب نخست ، دوپارگی شخصیت است که آشکارا در «بیوتن» مورد تاکید قرار می گیرد . پرداخت صدای « نیمه سنتی » و «نیمه مدرن» و چالشهای این دو در ذهن ارمیا ، مهمترین درونمایه اثر است . این دوپارگی تنها برخاسته از تغییر مکان ارمیا و در واقع برخاسته از برخورد شخصیت سنتی او با جهان مدرن آمریکایی نیست بلکه ناشی از همه تجاربی ست که این شخصیت در طول زمان بدان دست یافته است . او دیگر نمی تواند به همان راحتی ارمیا ی کتاب نخست سر به جنگل بگذارد و با ضمیری مطمئن ، دنیا ومافیهایش را به نفع آرامش درونی اش رها کند . او باید دل به دریا بزند چون همین الان نیز در دلش طوفانی به پاست !...پس « آرمیتا» یک بهانه است ؛ آمریکا یک بهانه است ؛ «خشی» یک بهانه است ؛ تا او خود را بهتر و بیشتر درک کند .
نکته جالب دیگر بهره گیری درست نویسنده از اسامی ست . «آرمیتا» قرابت بسیاری «ارمیا» دارد . انگار یک جوری مونث شده ارمیا ست ! ...و اتفاقا همین طور هم هست . «آرمیتا» تجسم آنیمای «ارمیا» ست . در تعریف آنیما آمده است که وجه زنانه مرد می تواند برکشنده و در عین حال تخریب کننده «خود» مرد باشند . هر دوی این موقعیت ها را در کنش میان ارمیا و آرمیتا می بینیم . از سوی دیگر درست به همین دلیل است که سطر پایانی کتاب مفهومی نمادین و رمزی می یابد . پیامک آمده برای آرمیتا با شماره سنگ قبری ست که ارمیا برای خود در همسایگی قبر سهراب نگاه داشته است !...بی شک با هیچ منطق داستانی ای این قضیه رئال نمی تواند باشد ! ...پس سوررئال است . پس مفهوم نمادین دارد . و مفهوم نمادین آن این است که «خود» در این میان مرده است و این پیام برای آنیما رسیده است !...مردن «خود» به دلیل خیلی چیزهاست : چون بی وطن است !... چون بی وتن ( شاهرگ بریده ) است ... و به همین دلیل پیامک می گوید : « اللهم ارحم من لا یرحمه العباد و اقبل من لا یقبله البلاد » خدایا رحم کن بر آنکه بندگانت بر او رحم نمی آورند و بپذیر آن را که هیچ سرزمینی نمی پذیردش ! ...این پیام «خود» به «آنیما» ست . و این نشانه مرگ «خود» است نه مرگ ارمیا !...چرا که نه مجازات قتل در آمریکا اعدام است و نه اینکه اصولا چنین مفهومی – چنان که گفتیم – به شکل رئال قابل استنتاج است .
نکته بعدی بازیهای زبانی هوشمندانه اثر است . کتاب سرشار است از بازیهای زبانی و جالب اینجاست که این بازیها فقط به بازیچه تبدیل نشده اند بلکه به تحرک متن و نیز بهره گیری مناسب از ظرفیتهای معنایی زبان تبدیل شده اند . به عبارت بهتر نویسنده با استفاده از این حرکتهای زبانی به خلق مفاهیمی رسیده است که گاه نتیجه زنجیره تداعی های درون متنی و بینامتنی ست و گاه حاصل خود این ارجاعات زبانی . مثلا « آلبالا لیل والا» که حکم یک ترجیع بند را در این اثر دارد به زیبایی با «البلاء للولاء» - هر بلایی نتیجه دوست داشتن است – گره می خورد و در نتیجه مخاطب و نویسنده و ارمیا با هم در می یابند که صورت ذکر اهمیت چندانی ندارد مهم نیتی ست که در پس ذکر نهفته است و به همین دلیل است که ارمیا شب قدر و ضربت خوردن مولا را در آمریکا با همین « آلبالا لیل والا » ی به ظاهر بی معنای سیاهپوستی می گذراند و جنون خود را رو به آسمان فریاد می زند . در همین جا می توانید به ارتباط شب ضربت خوردن «مولا» با « البلاء للولاء» نیز دقت کنید .
یا مثلا در فصل دوم کتاب که «فصل پنج» نامیده شده است حضور گسترده عدد 5 را در همه جا می بینید : از کربلای 5 تا فیفس اونیو(Fifth ave. ) ؛ از گیو می اِ فایو( Give me a five)- بزن قدش ! - تا خمسه خمسه عراقی ها !...این رشته تداعی های شکل گرفته سیالیتی خاص به متن می دهد که مخاطب را در خود غرق می کند و به سمت شکل گیری معنای مورد نظر نویسنده می برد .
مثال برای این حرکتهای زبانی بسیار است و اصولا تکنیک مبنایی نگارش اثر همین حرکتهای زبانی ست .
از این گذشته استفاده مناسب نویسنده از پاساژهای زمانی و مکانی – که معمولا با استفاده از لولای همین حرکتهای زبانی شکل می گیرد – سبب شده است تحرک روایت افزایش یابد و داستان نسبتا سرراست رمان به روایتی پویا بدل شود.
از سوی دیگر نویسنده تنها به یک یا دو تکنیک خاص بسنده نمی کند بلکه سعی می کند با بهره گیری از تمامی ابزارها ، به سمت کشف دنیای داستانی مورد نظر برود . گذشته از همه مواردی که تا کنون در مباحث تکنیکی اثر ذکر شد می توان به فاصله گذاری برشتی نیز اشاره کرد . نویسنده خود را ، ممیز ارشاد را و حتی مخاطب را نیز به وسط روایت می آورد و به خصوص در یکی از درخشان ترین فصول داستان به لحاظ شیوه پردازش، با مخاطب این چنین بازی می کند که بیا و باقی داستان را خودت انتخاب کن ! ...اگر می خواهی فلان اتفاق بیافتد برو به صفحه فلان اگر می خواهی بهمان شود برو به صفحه بهمان و .... ! جالب اینجاست که در اینجا نیز هدفی بزرگ و حرفی مهم پشت این بازی ست !
« ... مگر شهر هرت است که عاقبت یک آدمیزاد را بدهم دست تو که حالا لم داده ای و کتاب می خوانی و نظریات ارائه می دهی ؟!اصلا مگر دست من و توست عاقبت مردم ؟!.... خدایی حاضری که یک بنده خدایی – مثلا من – راجع به ناهار فردا ظهرت اظهار نظر کنم ... اصلا بیایم دلیل علمی بیاورم که داداش – یا آبجی – بی زحمت فردا ناهار قیمه لاپلو صرف نمایید . همه چه رگ گردنی بشوی که چرا وارد حریم خصوص ما شده ای و چندان به خاطر یک قیمه ناقابل ، چندین عبارت پایان دوره قیمومیت و قیم مآبی به ناف ما ببندی که از خلقت خودمان پشیمان شویم ...اما همین حضرت عالی – یا حضرت علیه – به راحتی می نشینی و برای عاقبت یک آدمی زاد تصمیم می گیری ...به همین راحتی ...»
حرف اصلا حرف کوچکی نیست ! ...آن قدر بزرگ است که حتی شاید توجه نکنی که نویسنده چقدر جالب از بازی زبانی اش همین جا هم سود برده است : قیمه ...قیمومیت !
و مهم هم همین است . هیچ تکنیکی و هیچ ابزاری نباید سبب شود که اصل حرف گم بشود !
ابزار دیگر نویسنده طنز است . طنز آشکارا عصای دست نویسنده است و او به بهترین وجهی از آن سود می برد . این طنز هم در عرصه کلامی ست و هم در عرصه موقعیت و حتی گاه تصویری - علامات سجده واجب - که سبب می شود نفوذپذیری حرف نویسنده افزایش یابد و در حین اینکه تلخی داستان گلوگیر نمی شود ، تراژدی داستان پررنگ تر جلوه کند .
نکته دیگر شکل شخصیت پردازی های نویسنده و نیز کارکرد هر یک از آنهاست . به جرات می توان گفت که هیچ شخصیتی رها شده نیست و همه پرسوناژها دارای تاثیری در روند شکل گیری اثر و به خصوص در شکل گیری و پرورش و استحاله شخصیت ارمیا هستند . به عبارت بهتر هر شخصیتی بیانگر یک شیوه خاص زندگی ست و این شیوه ها در تعامل با شخصیت ارمیا به یک کنش و واکنش می رسند و گرهی از گره های شخصیت او را می گشایند . «سوزی» را ببینید و فصل بسیار زیبای نایت کلاب را و ارمیا را که می آموزد برخی نمازها هیچ فرقی با آن رقص تاپ لس ندارند !...ثواب آنها هم همان قدر بالا می روند که گناه این یکی !
«جانی» را ببینید و شیوه سرسپردگی اش را و ماجرای زخم خوردن و «آلبالا لیل والا» و باقی ماجراها !
« میان دار» را ببینید با تظاهرات جاهلانه اش و مستی ها و زنبارگی ها و ... !
« خشی» را ببینید با قرائت سودمدارانه و مادی اش از همه چیز حتی دین و تاکید نویسنده برای استفاده نگارشی از عدد در گفته های «خشی» برای موکد کردن ذهن شمارشگر و حسابگر او !
و ... .
مهم اینجاست که در این رمان علی رغم اینکه اکثر شخصیتها کاملا نمادی بوده و تیپ محسوب می شوند ، هیچ شخصیت کاملا سیاه یا کاملا سپیدی وجود ندارد . شاید ظاهرا منفورترین شخصیت ماجرا «خشی» باشد با آن ذهنیت شمارشگر اش ، اما مثلا در فصل عروسی یا حتی در همان ماجرای رفتن به لاس وگاس و حمایتهای گاه بیگاه اش از ارمیا – که در همانها هم البته نگاههای مالی خود او قابل ردیابی ست – نمی توان کلیت رفتارش را زیر سوال برد . به عبارت بهتر «خشی» اگر خودش ضرر نکند ، بدش نمی آید یک قدمی هم برای یک بنده خدایی بر دارد !
یا مثلا «آقای گاورنمنت» که مغضوب همیشگی آثار امیرخانی ست و نماد آدمهای فرصت طلب و ریاکار ، تنها با خلق یک تصویر و نه به شکل مستقیم مورد حمله نویسنده قرار می گیرد : ناخنهای بلند و کثیفی که هیچ گاه کوتاه نخواهند شد چون «آقای گاورنمنت» نمی تواند «ناخن گیر» بخرد چرا که «زبان» نمی فهمد ! ( به حرکتهای زبان و خدمتشان به تصویر و درونمایه دقت کنید !)
دیگر شخصیتها هم همین گونه اند و نمی توان تنها به شکل یک تیپ محض به آنها نگاه کرد و درباره شان قضاوت کرد . به همین دلیل کنشها و واکنشهای داستان ماهیت انسانی و باورپذیر پیدا می کنند . و درست به همین سبب است که نویسنده در جای جای رمان تاکید می کند که قضاوت کار ساده ای نیست -« بنده شناس دیگری ست !» - و باز نگاه کنید به قضیه سوزی که شاید مثبت ترین شخصیت به ظاهر منفی داستان باشد !!...و نکته همین جاست که آدمها خاکستری اند وباید آنها را در مجموعه ای از عوامل سنجید با همه انگیزشها و نیات و عملکردهاشان... به همین خاطر است که بنده شناس تنها خداست !
درست به همین خاطر است که معتقدم نگاه یک طرفه در «بیوتن» وجود ندارد . نمی شود گفت که نویسنده با نوشتن این کتاب « فرهنگ حاکم آمریکا» را زیر سوال برده است ، یا مثلا قرار است همه آدمها جز بچه های جبهه و جنگ زیر سوال بروند !...ارمیا هم بچه جنگ است اما دوپارگی در درون خود دارد و هزار اشتباه کوچک و بزرگ می کند . و نیز اصولا « فرهنگ حاکم بر امریکا» موضوع بحث نیست ، تقابل سنت و مدرنیته مورد بحث است ؛ تازه آن هم نه در رد یا اثبات هر یک از این دو که تنها بر هم کنش آنها و تاثیر این چالش در زندگی فرد ، مورد نظر است .
هر نوع نگاه یکسویه می تواند کلیت متن و تمام تلاشهای صادقانه نویسنده را بدل به هیچ کند . اتفاقی که – شاید مایوسانه ! - امیدوارم برای کار امیرخانی نیافتد !
نکته بعد این است که نویسنده علی رغم اینکه هیچگاه نخواسته است دانایی های اش را به رخ مخاطب بکشد ، از تمام علوم قدیمه و جدیده در جهت بیان روایت سود برده است ! ...از استفاده خلاقانه از برنامه نویسی کامپیوتر بگیرید تا اطلاعات تخصصی پزشکی ؛ از ارجاعات روانشناسی و فلسفی بگیرید تا بازیهای زبانی انگلیسی و عربی و فارسی ؛ از سینما و ادبیات تا قرآن و روایت ! ...خلاصه همه چیز را در این معجون مست کننده در هم می آمیزد تا شما به یک درک هنری یگانه برسید . و مهم همین یگانگی ست علی رغم چندپارگی . اینکه شما بدون هیچ زحمتی در پیچاپیچ این جاده پرماجرا به سمت هدفی که نویسنده برایتان طراحی کرده است حرکت می کنید .
و این شاید به عنوان نکته پایانی بهترین مطلب باشد . معتقدم که طراحی رمان «بیوتن» بسیار عالی ست . شما هیچ اتفاق ، شخصیت و حتی عبارت رها شده ای ندارید . هر نکته ای هرچند بی اهمیت در بخشی از داستان - به واسطه زنجیره تداعی های درون متنی و حرکتهای زبانی – برجسته می شود و غافلگیرتان می کند تا مفهومی را منتقل سازد .نویسنده به راحتی از چسب ناخنهای مصنوعی «سوزی» به «بیُوتِن» می رسد و بعد دوباره در ناخنهای آرمیتا این چسب خودی نشان می دهد !.... توت فرنگی های پیوندخورده با ژن ماهی قطبی خود را در بوی ماهی گندیده در کیک توت فرنگی روز عروسی فراخوانی می کنند و دهها مثال دیگر ! به همین دلیل است که در جای جای داستان شما با عباراتی رو به رو می شوید که حکم ترجیع بند را دارد مثل «آلبالا لیل والا» یا همان « البلاء للولاء» . این شیوه در کارهای نویسندگان برجسته غربی معاصر نیز مسبوق به سابقه است . مثلا در آثار ونه گات : « بله، رسم روزگار چنین است » در سلاخ خانه شماره پنج و موارد مشابه دیگر .
*
سخن آخر اینکه چنان که گفتم از زوایای مختلف می شود به این داستان نزدیک شد و با ارجاعات متعدد به متن بحث را کاملا تخصصی کرد اما غرض از این نوشته تنها ادای دین به نویسنده ای ست که خواسته است زیبایی وهنر را پاس بدارد و تنها در باد آثار نخستین خود نخوابد و عرصه های فرارو را ببیند . هدف این بود و هست که هنرمند را پاس بداریم ودست اش را بفشاریم وخدا قوتی به او بگوییم تا یادش نرود که مخاطبین او در حین اینکه همیشه قدمهایی بلندتر را از انتظار دارند ، گامهای برداشته او را نیز می بینند و درک می کنند و پاس می دارند .
و نویسنده ای چون رضا امیرخانی شایسته این توجه هست . |
وظیفهی رمان امروز، طرح سؤال است؛ نه جواب نشست نقد و بررسی «بیوتن» - تازهترین رمان منتشرشدهی رضا امیرخانی - برگزار شد.
به گزارش خبرنگار بخش کتاب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، در این نشست که روز گذشته (دوشنبه) در دانشکدهی علوم پایهی دانشگاه تهران برگزار شد، علیرضا جوادی یگانه - مدرس دانشگاه - در سخنانی دربارهی کتاب «بیوتن» گفت: خواندن «بیوتن» برایم جذاب بود؛ اما نقد آنرا فقط به معنای منفی تلقی نمیکنم. کمتر کتابی بوده است که در این سالها خوانده باشم و در آن، نویسنده نام امام خمینی (ره) را ذکر کرده و قصدش از ذکر نام، تزیینی نبوده نباشد. حضور امام در جاهایی از این اثر خوب نشسته است؛ مثل دغدغهای که شخصیت ارمیا دارد. چیزی که در این اثر خیلی جذاب است و کمتر در آثار دیگر دیدهام، بر اساس امام بودنش است. از سوی دیگر، ارمیای داستان بسیار مسلمان است و از آن ابایی ندارد؛ از اینکه نماز شب بخواند و حدیث و آیهاش هم سر جایش باشد.
او به نکتههای دیگری دربارهی داستان امیرخانی اشاره کرد و گفت: نقد حکومت در ایران در اثر وجود دارد و آن، استفاده از شخصیت آقای گاورمنت است که البته تخیلی است؛ اما به دل مینشیند. بحث ممیزی را هم خوب نشان داده است. در جایی از داستان هم جامعهی بیطبقهی عرب نیویورک را نشان میدهد. نشان دادن تفاوت انسان شرقی و غربی نیز نکتهی دیگری است. این بخشهایی که اشاره کردم، در «بیوتن» جذاباند؛ اما تکلیف ارمیای «بیوتن» با ارمیای «ارمیا» روشن نیست. در بسیاری جاها، ارمیای «بیوتن» تحقیر میشود و ارمیا یک ارمیای بیش از اندازه منفعل است.
جوادی یگانه افزود: متعقدم به حافظهی مخاطب با این بلاتکلیفیها، نباید اینقدر بیاهمیت و بیتوجه بود. اگر ارمیا در داستان، ارمیای قبلی است، که او در پایان آن داستان مرده بود و منطقی ندارد در این داستان وجود داشته باشد. این نوع نگاه، اعتماد ما را به تسلسل نویسنده از بین میبرد.
وی با اشاره به وجود ابهام در برخی قسمتهای داستان «بیوتن» گفت: مسألهی بعدی در اثر، زبان است و آن اینکه، زبان انگلیسی و فارسی جایگاهشان در کشوری مثل آمریکا مشخص نیست و شاید نوعی تفنن باشد و یا تذکری برای اینکه به اصل زبان بازگردیم.
این مدرس دانشگاه عنوان کرد: یک موضوع دیگر، نوع دینداری ارمیاست. وقتی این اثر را با کتاب «من او» مقایسه میکنم، میبینم شخصیت علی فتاح در آن کتاب خیلی خوددار است؛ اما ارمیای اینجا خیلی بیپروا شده است. انگار جای خشی و ارمیا عوض شده و این هیچ منطقی ندارد. حضور ارمیا در دیسکو، یعنی رقص ارمیا با نماز صبحش تجانسی ندارد. در سفر ارمیا به آمریکا، امیرخانی به شهر لسآنجلس که پر از ایرانی است، توجهی نکرده و اصلا شخصیت داستان به آن شهر پا نگذاشته است و یک مشت آدم دربهدر بیچاره را در نیویورک مطرح میکند. ما تقریبا نقطهی مثبتی از آمریکا، با توجه به اینکه عنوان میشود آمریکا سرزمین فرصتهاست، نمیبینیم و این غیرمنصفانه است. باید آمریکا را ببینیم و نقدش کنیم.
جوادی یگانه همچنین یادآور شد: تصورم این است که در جایی، داستان از طرف نویسنده جدی گرفته نشده است؛ درحالیکه به نظرم، داستان و موضوعی که امیرخانی روی آن کار میکرده، خیلی جدی است. احساس میکنم واقعا موضوع ادبیات در ایران، اصلا بازی و تفنن نیست و کاملا جدی است، کاملا دعوا و درگیری است و ماجرای مرگ و زندگی. به نظرم، او در جایی از داستان به تفنن دست زده و آن، جدی نگرفتن مخاطب است. فکر میکنم ما حق نداریم به این اندازه، داستان را به لودگی بگیریم. از مهمترین ایرادهایم به داستان «بیوتن»، این است که داستان بیشتر جامعهشناسی است. بسیاری از کسانی که این کتاب را میخوانند، به دنبال تفنن نیستند. تفنن را در جای دیگری میتوانند داشته باشند و چاپ دوم کتاب هم در فاصلهی کوتاهی نشان داد کتاب را جدی گرفتهاند؛ پس نباید به مخاطب بیتوجه بود.
این منتقد در ادامه خطاب به امیرخانی گفت: بهتر بود به جای ارمیای منفعل که هر بلایی سرش میآید، حاج مهدی را شخصیت اصلی داستان قرار میدادید. هرچند از نویسنده انتظار نوشتن مانیفست و بیانیه نمیرود؛ اما انتظار میرود نویسنده اکنون ما را بیان کند. به نظرم، این در داستان بیان نشده است. این جدیت در داستان نیست و به گمانم، موضوعش به مسألهی مخاطب و بلاتکلیفی نویسنده دربارهی اینکه مخاطبانش در این اثر چه کسانی هستند، برمیگردد. ما هم انواع راوی را داریم و هم انواع مخاطب. مخاطبان نویسندهها از نوع توضیحات و جملههایی که در داستانشان مینویسند، شناخته میشوند. امیرخانی تکلیفش را دربارهی اینکه چه کسی مخاطب اوست، روشن نکرده و این به نظرم، مسألهی مهمی است؛ شاید به نظر، سرگردان است و یا نتوانسته انتخاب کند. اما با توجه به اعتقاد او که معتقد است مخاطب سختخوان است، باید انتخاب کند که میخواهد این مخاطب خاص را ببیند یا مخاطبان معمولی رمانهای جدی را.
به گزارش ایسنا، در ادامه، رضا امیرخانی - نویسندهی رمان «بیوتن» - در توضیحاتی گفت: ما نویسندگان معمولا از این حرفهای قلمبه سلمبه زیاد میزنیم. اینکه میگوییم در زمان نوشتن اثرمان، حالا چه شعر و یا داستان، الهاماتی داریم و یک روحالقدسی بر ما وارد میشود. اما من با آنطرف ماجرا کار دارم. مثل داستان حضرت مریم (س) در قرآن است. اصل این داستان، دینی و قرآنی است و به شیواترین شکل در قرآن بیان شده است. در داستان باروری حضرت مریم، وقتی عیسی (ع) متولد میشود، تا سه روز به او میگویند سخن نگو؛ چون طفلت به جای تو سخن میگوید. اینجا طفل ما اثر ادبی است و به نظرم، تشبیه درستی است. من چیزی نوشتم و به هر صورت، امروز آنچیز خودش زبان دارد و اگر نمیتواند حرف بزند، دفاع من از آن غلط است.
این نویسنده همچنین گفت: بدترین اتفاق این است که بخواهم دربارهی کتاب به شما توضیح دهم. من هم خودم یک مخاطبام و درست نیست رودهدرازی کنم. تصورم این است که دربارهی یک اثر ادبی نباید زیاد حرف زد، بخصوص خود من که موافق این امر نیستم. کاری را که باید مردم بشنوند، عاقبت میشنوند و خواهند خواند. صحبت زیاد دربارهی این کتاب از طرف من درست نیست؛ اما با جوادی یگانه هم دربارهی برخی از نکات همدلی دارم.
امیرخانی ادامه داد: بسیاری از مسائلی که دربارهی کتاب گفته شد و یا نقدهایی که میشود و از اینطرف و آنطرف میشنوم، درونیات و حریم خصوصی من است. من اینها را باید گوش کنم و در کارهای بعدیام روی آنها فکر و دقت کنم. کتاب «ارمیا» نزدیک به 15 یا 20 سال پیش، دقیق نمیدانم، چاپ شد و ارتباطم با آن کتاب قطع بوده است. برای نوشتن این اثر به آن کتاب سر نزدهام و مقایسهی این ارمیا با آن ارمیا درست نیست. طبیعتا در این 20 سال، آن ارمیا این ارمیا نیست؛ اما کارکردشان یکی است و کامبیز همان ارمیاست و به نظرم رسید این شخصیت را دوباره میتوانم بیاورم. این را به حساب تخیل خود گذاشتم.
او همچنین تصریح کرد: رمان امروز وظیفهاش طرح سؤال است؛ اصلا نباید جواب دهد. دنیای امروز دنیای پاسخگویی نیست؛ دنیای مبهم و پیچیدهای است. همین که ما سؤالهایمان را درست بفهمیم، کار بزرگی کردهایم. به من انتقاد شد که چرا داستانم در آمریکا میگذرد و چرا مثلا در بوسنی این اتفاق نیفتاده است؛ خب اینها سلیقهیی است.
در ادامه، جلسهی پرسش و پاسخ برگزار شد و رضا امیرخانی در پاسخ به پرسش یکی از حاضران دربارهی اینکه چرا شخصیت حاج مهدی به جای ارمیا، نقش اول کتاب نشده است، گفت: برای خودم هم این سؤال است که چرا از زبان حاج مهدی که دربارهی آمریکا موضع دارد، داستان بیان نمیشود. چیزی را هم در این کتاب دربارهی دلیل رفتن ارمیا به آمریکا ننوشتهام و آنرا به تخیل مخاطب واگذار کردهام. قصه خودش میگوید که برای چه رفته و این را نمیشود خیلی توضیح داد. این ارمیا آنقدر منفعل بود که میتوانستم به دیسکو ببرمش و اگر من ننویسم، مثل این است که کسی به ایران بیاید و از حسینیههای ایران ننویسد؛ حسینیههایی که ما ده شب محرم در آنجا هستیم. بار و دیسکو جزو فرهنگ آنجاست. دنبال شخصیتی بودم که با من راه بیاید. میدانم اگر حاج مهدی را به جای ارمیا میگذاشتم، نمیتوانستم این کار را با او انجام دهم و از سویی، مخاطب عمومی جدی این را نمیپذیرفت.
امیرخانی همچنین دربارهی مخاطبش در این اثر و اینکه آیا الگویی برای خلق شخصیتهایش دارد، گفت: ما مخاطب خودمان را نمیشناسیم. من دوستی دارم که وقتی مینویسم، همیشه او مقابل چشمم است؛ نمیشود این یک نفر بشود دو نفر. اجازه دهید برای او بنویسم. نمیشود مخاطب دو تا باشد و نمیشود دقیقا گفت که آن دوست چه ویژگیهایی دارد. واقعا بخش کمی از داستان را میشود به دست مخاطب سپرد. ما خوانندهی حرفهیی بسیار کم داریم. مقایسهی دو کتاب یک نویسنده با هم اصلا معنا ندارد. علی فتاح «من او» با ارمیای «بیوتن» ربطی ندارد؛ آن یک تجربه است و این دیگری نیز یک تجربه. راه درست فهمیدن کتاب، خود کتاب است و آنرا باید با خودش مقایسه کرد. اما من مدیون مخاطبم هستم.
او در عین حال یادآور شد: این بیاعتمادی به مخاطب در تمام کارهای اندیشهیی این مملکت وجود دارد. علی معلم دامغانی که از معدود کسانی است که میتوان دربارهی حکمت با او حرف زد و در فضای دانشگاهی امثالش کم است، زمانی به من گفت، شعری را 22 سال پیش سروده؛ اما یک نفر در این سالها دربارهی یک واژه در این شعر و معنای آن از او نپرسیده است.
این داستاننویس همچنین متذکر شد: هنوز خیلی زود است برای نقد این کتاب؛ این اثر باید تهنشین شود. ما دربارهی مخاطب دید درستی نداریم، و شاید دلیلش این باشد که نقد یکدیگر را نمیشنویم. من هنوز نقد جوادی یگانه را دربارهی «من او» نشنیدهام. به هر صورت، روی نکتهای تأکید دارم و آن اینکه وقتی کارم تمام میشود، هیچوقت به کتاب بعدیام فکر نمیکنم؛ همیشه به شغل بعدیام میاندیشم. پروردگار هیچ ضمانتی به ما نداده که همیشه نویسنده بمانیم. شاید اینکه به دنبال یک کار درست و حسابی نمیرویم، همین است که این جلسات برگزار میشود و خوانندگان اثر میآیند و این باارزشترین بخش کار است؛ شنیدن نقدهایی که خارج از فضای رسمی ادبی کشور مطرح میشوند. جوادی یگانه هم در فضای رسمی ادبی کشور نیست. من چند سال روی این کار زحمت کشیدم و اینکه موفق بوده یا نه، از اول هم از دست من خارج بوده است.
امیرخانی همچنین گفت: اجازه دهید زیاد دربارهی کتاب توضیح ندهم. من در سال 74، تجربیاتی داشتم و امروز تجربیات دیگری دارم. در پاسخ به اینکه میپرسند چرا به آمریکا رفتهای و مرتب هم تکرار میکنند، میگویم من نسخهی کلی ندادهام. دلیل جدی آوردهام که شخصیت چرا به آمریکا رفته است. آنچه از آمریکای «بیوتن» در نظرم آمد، این بود که آمریکایی که من فهمیدمش، آمریکای سکس و خشونت و استکبار به معنای سیاسیاش نبود؛ آمریکای خدای پول بود و سعی کردم مطرح بودن پول را در آنجا نشان دهم.
او سپس در پاسخ به پرسشی دربارهی شخصیت حقیقی علی فتاح در «من او»، گفت: این را بارها از من پرسیدهاند و حتا عدهای برای جستوجوی این شخصیت به محلهای که من داستانم را در آن روایت کردهام، رفتهاند؛ اما علی فتاح کاملا شخصیتی خیالی است و در ذهن من، مابهازای واقعی ندارد. در ادبیات، اصولا رفتن به سمت شخصیتی برای مدل ساختن، دست تخیل را میبندد.
امیرخانی همچنین در پاسخ به پرسشی دربارهی اینکه به نظر میرسد عشق ارمیا به آرمیتاژ، پوچ است و آیا عشق ارمیا به امام (ره) هم همینطور است، گفت: بعد از گذشت 20 سال، الآن میفهمم ارمیای کتاب اول خیلی دوستداشتنی شده است. ارمیا هیچوقت نمایندهی جریان اسلامی و بسیجیها نبوده است؛ کسی بوده این وسطها معلق و این تعلیقش برایم جالب است. نخواستم بگویم او یک الگوست. نخواستم بگویم ارمیا مسلمان است، که اگر پرسیدید چرا نیست، ناراحت شوم.
او دربارهی اینکه چرا شخصیت مصطفی را به جای شخصیت سهراب در داستان نگذاشته است، گفت: در مصطفی قاطعیت وجود نداشت. «بیوتن» رمانی نیست که بر منبای محبت و عشق شکل گرفته باشد؛ رمانی است بر مبنای نفرت. مثلثهای شکلگرفته در آن، مثلث نفرت هستند. «ارمیا» و «من او» کتابهایی بر مبنای عشق و محبت هستند. در «من او» کاشیهای دیوار هم عاشق یکدیگرند؛ اما در «بیوتن» هیچ دوگانهای با هم خوب نیستند و همه با هم لجاند. این رمان بر مبنای نفرت است. در کاری که فضایش فضای نفرت است، همهچیز باید با هم بد باشند؛ پس مصطفی را نمیتوانستم در این کار بیاورم. |
بیوتن بودن قبلاً بگویم که این نوشته قرار نیست دربارهی «بیوتن» باشد. نه نقدی بر آن و جانبداریای از آن. شاید بیشتر به بهانهی «بیوتن» باشد و دربارهی بیوتنها.
$$$
همان اولین باری که چیزی راجع به امیرخانی شنیدم، این را هم شنیدم که در حالِ نگارشِ آخرین رمانش «بیوطن» است که دربارهی مهاجرینِ ایرانی در آمریکاست و بعد از آن تا امروز «ناصر ارمنی» و «داستان سیستان» و «نشت نشا» و هشتاد تا «سرلوحه» از او خوانده بودیم و «بیوطن» را نه! خوشبختانه امروز میتوان با دلخوشی گفت که امیرخانی بدهی دیگری به ما ندارد. قولی که داده بود عمل کرده و «بیوتن» را به ما فروخته است. اشکالی ندارد. از چشم انتظاری که بهتر است!
اما در همین یکی دو هفتهی گذشته که حدود پنج هزار نفر کتاب او را خریدهاند و خواندهاند، سوالی در ذهنها میچرخد و در دهانها مزمزه میشود که هنوز کسی با قاطعیت به آن جواب نداده است: «آیا شش سال چشم انتظاری، ارزشش را داشت؟»
و مهمترین نکته در این میان، به انتظارِ بالای ما از امیرخانی بر می گردد. به زعم من، «بیوتن» سومین کارِ واقعاً جدی امیرخانی در حیطهی روایت و قصه پردازی است. «من او» و «داستان سیستان» را اولی و دومی میدانم و برای سایر کارهای او (چندان که خودش هم این گونه میخواهد) بیشتر جنبهی امتحان و تست و خودآزمایی قایل هستم.
از زاویهی دیگر «بیوتن» دومین رمان نویسندهای است که با اولین رمانش مشهور شد و طبیعتاً همگان از امتداد پارهخطِ مستقیمِ میانِ این دو رمان، دربارهی نویسنده قضاوت میکنند و خیلی از طرفدارانش با امتداد دادن این پارهخط، ره به ناکجا آباد میبرند و از آینده بیم دارند. واقعاً احتمال میرود که ده سالِ دیگر، ارمیا از آمریکا برگردد و همانطور که مجرداً دورهی سازندگی و متأهلاً دورهی اصلاحات را سپری کردهاست، با بیبی عبوری هم از دورهی مهرورزی داشته باشد و بگیر و برو تا نوه و نتیجه و ... همهی ما میدانیم که این از امیرخانی نه عجیب است و نه غریب!
$$$
زبانِ امیرخانی در هر کدام از سهگانههایش، هوشمندانه، منحصر به فرد و تأثیرگذار است:
برای روایت داستان عاشقانهای عجیب (نجیب) از تهرانِ قدیمِ ما، هزاردستان را پشت سر میگذارد و خودش را الگو و مرجعِ لحنِ کلامِ مردم پاتختنشینِ قجری میکند. در این سالهای اخیر هر مجموعهی تلویزیونی که داستانش در دلِ تهران قدیم میگذرد، ناخودآگاه از لحن و زاویه نگاه و قصهپردازی امیرخانی متأثر است و به وفور در گفتگوها «حکماً» و «یحتمل» و «جخ» میشنویم.
غیرمنتظرهترین کارِ امیرخانی «داستانِ سیستان» از زبانِ جوانِ واقعی و تهرانیِ شاد و شنگ و بدگمانی روایت میشود که با هر واقعیتِ سادهای با بدبینیهای سیاسی دورهی دوم خرداد نگاه میکند و علیرغم رگ و ریشههای حزباللهیاش، سعی میکند قضاوت نکند و ... البته نمیتواند؛ و میبینیم که الگو میشود در لحنِ نوشته شدنِ یک دوجین کتاب و سفرنامهی مشابه و به درد بخور یا بیارزش. جانی تازه در رگِ سفرنامهنویسی و تاریخنگاری شفاهی معاصر.
و «بیوتن» که به سه زبان زندهی دنیا نوشته شده است (!) و دایماً میان لنگویجهای فارسی و انگلیسی و عربی سویچ میکند، کمی ما را به یادِ تجربهی «از به» میاندازد و مطمئن باشید که اگر زبانِ مخلوطِ داستانِ خلبانهای غیرمعمولی جنگ، همهگیر نشد، کپیِ زبانِ «بیوتن» را در سالهای آتی بارها و بارها خواهید شنید و تماشا خواهید کرد. البته بعید میدانم هیچکدام برابر اصل شود. زبانِ مهاجرینِ ایرانی و عرب کاندومینیومِ شماره نوزده و بیست، آنچنان واقعی ترسیم شده است که به سختی از ذهن «بیوتن»خواندهها بیرون میرود. یادمان نرود این زبان از کلهی همان نویسندهای بیرون آمده است که درویش مصطفا و بابجون و خانیآبادیها را زنده کردهاست.
و نویسندهی «بیوتن بودن» همین جا که میرسد قلم را میگذارد و تردید میکند که آیا نویسندهی «بیوتن» میتواند بارِ دیگر، زبانی دیگر پیشه کند و جهانی دیگر را برای مخاطبینِ گسترده و فزایندهاش زنده کند یا نه؟ و قلم روی «ها»ی غیرملفوظِ «نه» چند باری چرخ می زند...
$$$
بر خلافِ «من او» که راوی و زاویهدید راویِ داستان به طورِ منظم بین فصلهای «من» و «او» تغییر میکرد، اینجا با درهم تنیدگی عجیب و غریبی روبرو میشویم. دانای کل -که نویسنده باشد- و دانای کلتر -که خدا باشد- بدونِ هیچ اخطارِ قبلی تبدیل به ارمیا –که دانای جزء باشد- میشود و شاید از نظرِ اساتیدِ کارگاههای داستاننویسی، بدعت امیرخانی قابل تحمل نباشد و یا قابل تقدیر باشد یا اصلاً همان سیالِ ذهن باشد، یا هر چیزِ دیگر، اما از نظر خیلِ خوانندگانِ امیرخانی که مطمئنم نود درصدشان مثلِ من هرگز پایشان به کلاسهای داستان نویسی نرسیدهاست، اگر به ماجرا دل بدهند و سوادِ انگلیسی و سوادِ قرآنیشان برسد، هرگز توی داستان گم نمیشوند و کلی هم همذاتپندارِ ارمیا میشوند که سهراب را توی دیسکو ریسکو میبیند و خشی دایماً روی مخش راه میرود و نویسنده همان وسط دلش میخواهد خودنمایی کند و پاورقیِ سرکاری بگذارد و ...
فصلبندیِ موضوعیِ کتاب هم به طرز شگفتانگیزی منطبق بر سیرِ زندگیِ ارمیا در نیویورک شده است و تقطیع متناسب سفر لاسوگاس وسط هر فصل، برای همهی مهندسینی که توانایی برنامهریزی برای ساختنِ یک ساختمانِ پنج واحدی در فصلِ خشک سال را -به نحوی که به سرمایِ غیرمنتظرهی اواسط زمستان برخورد نکنند- ندارند، بسیار آموزنده و مفید است! طرحِ داستانِ «بیوتن» با خطکش و پرگار و با دقتِ سه رقم اعشار تهیه شده است و مثلِ «منِ او» باعثِ ورزیدگی ریاضیِ ذهنِ خواننده میشود.
$$$
برای همسن و سالهای من، «بیوتن» گویی مجموعهی به هم پیوسته و بسیطی از سرلوحههای امیرخانی است. طبیعتاً قسمتِ اعظم ایده و طرحِ داستان و حجمِ پیامهای نهفته در آن متعلق به همان دورهی درخشانِ لوح در اوایل دههی هشتاد است و احتمالاً خواندنِ این مطالبِ عبرتآموز و حکمتهای انسی در مورد «لند آو آپورچونیتیز» و «نیشن آو نیشن» و «دالر» و «کوارتر» و «سیلورمن» و ... برای نوجوانان امروز هیجانانگیز و دلپذیر است. اما پس ما چه میشویم؟ مایی که این حرفها را همان زمان که «لشوش ویلان حوزه هنری» در اتاق سردبیریاش، کنارِ سرلوحه ها، ناخنکی به «بیوتن» هم میزد، شنیدهایم. مایی که به دلایلِ گنگ و نامعلومی منتظر بودیم که «بیوتن» هم بیرون بیاید و آن را هم بخوانیم، امروز که سالها از آن روز میگذرد و پنجترم، پشتِ سرِ هم، کتاب مقدس «نشتِ نشا» را پاس کردهایم، «بیوتن» چه هیجانی برایمان دارد؟
درسِ عبرتی باشد برای ما و نویسنده و خواننده و ممیز و سردبیر و ... که وقتی دههی اثری بگذرد، هزاری هم که شاهکار باشد، به کبابِ یخکرده میماند. نویسندهی محبوبِ ما که بخشِ اعظمی از محبوبیتش را مدیون جلوتر بودن از زمانه بود، با «بیوتن» از روزگار عقب افتاد و ناگهان حرفهایش از دهن افتاد!
$$$
رضا همان ارمیاست که دانشجوی صنعتی شریف است و بچه پولدار و دلدادهی جبهه و قطعهی 48 و همان علی فتاح معصوم و زنگریز (بخوانید متّقی) و رفیقباز و پسرحاجی و رفیق سیدمجتبی (کدام سیدمجتبی؟) و رضا همان ارمیاست که فرنگ دیده است و پاریس و نیویورک و لاسوگاس چرخیده و بچههیئتی است و امام حسینی (علیهالسلام) و رضا همان ارمیاست که امروز ازدواج کرده و دیگر علی فتاح نیست و به لکلکی فکر میکند که پارچهی سفیدی از منقارِ نارنجیاش آویزان است و ...
میبینی؟ ما در چنبرهی نویسنده و شخصیتهای آثارش گم شدهایم!
و رضا به طورِ دقیق همان نویسندهی «داستان سیستان» است که نیمهی سنتی مغزش همان «احمد تپل» است و نیمهی مدرن آن همان «رفیق شفیق»ی که اولِ کتاب تکّه میاندازد: «بهمن 57 ساواکی شدهای!» و رضا به طور دقیق همان نویسندهی «بیوتن» است که تجلیِ نیمهی سنتی مغزش «ارمیا»ست در دیارِ فرنگ، گیر کرده بین سهراب و آرمیتا؛ و نیمهی مدرن مغزش «خشی» است، مانده میانِ بیل و سوزی.
میبینی؟ ما در وجودِ ذیجودِ خودِ امیرخانی گم و گور شدهایم، نه در نُهتوی آثارش!
و نویسندهی «بیوتن بودن» همین جا که میرسد دوباره قلم را میگذارد و تردید میکند که آیا نویسندهی «بیوتن» میتواند برای اولین بار، از پوستِ خودش بیرون بیاید و کسِ دیگری باشد؟ یک زنِ خانهدار؟ کفشِ بندیِ رییسجمهور؟ یک معلم؟ یک پیامبر؟
$$$
نمیدانم خودش می داند یا نه؟ امیرخانی معلمِ خوبی است. تأثیرِ او بر روی من و همنسلانِ من غیرِ قابلِ انکار است. ما از زیرِ شنلِ او در لوح بیرون آمدهایم و وارد دنیای مجازی شدیم. امیرخانی آمریکا را مملکت بیپیامبر میداند و تلویحاً دغدغهی پیامبر بودنش را به ما میفهماند. کاش او معلم بشود و معلم بماند. در معلمی چیزهایی میبیند که او را از لاکِ خودش بیرون میآورد. چیزهای عجیبی از آینده. نسل آینده. آیندهای که باید پیامبرش باشد...
$$$
فرق مهم امیرخانی با نویسندگانِ همنسلش در دغدغهی عجیبی است که برای امروزی کردن آموزههای دینی دارد. او پیامبرِ دینِ جدیدی است که به شدت شبیهِ اسلامِ شیعه است و برای بخشی از ایرانیهای حزباللهی دلپذیر. اما برای نزدیک شدن به او همواره ته دلمان مطمئن نیست. به گمانم در عهدِ -قدیم و جدید- پیامبران نیز چنین بوده است. حواریون مسیح نیز -چنان که میدانیم- قلبِ مطمئن نداشتهاند؛ و در موردِ ما این به هنجارشکنیهای خاصِ امیرخانی برمیگردد. سانتیمانتالیسم و بورژواگریهای خاصی که امیرخانی از خود بروز می دهد (هر چند که شاید برای خودش عیب به حساب نیاید) کمی دست و پای امثال من را شل (شَل- شُل؟) می کند. مایی که ریشِ توپی ارمیا و چادر مریم و مهتاب را دوست میداریم، به سختی اشتباهاتِ عمیقِ رضاهای آثارِ امیرخانی را باور می کنیم.
علیفتاح (بدون دلیلِ قابلِ توضیح و عقلی و شرعی) ازدواجِ حلالِ با مهتاب را به فتوای درویش مصطفای نامعلوم بر خود حرام میکند و از سوی دیگر ارمیا (بدون زمینه چینیهای منطقی و بدون در نظر گرفتن ریشههای محبتِ الهی او نسبت به مصطفی و امثالِ سهراب) در حرکتی دیوانهوار و مثلِ خوابگردها به ازدواجی تن میدهد که از نظرِ ما کاملاً اشتباه و بر خلافِ عقلِ سلیم و ملاک های شرعی است.
چرا علیفتاح در کارِ خیر پایش میلغزد و ارمیا در کارِ (ظاهراً) بیخیر استوار و حیران است؟
به نظرِ من سستی علیِ فتاح منجر به لغزیدن و سقوط ارمیا میشود و این حکمتی است که نباید امتحانش کرد.
و صد البته که امثالِ علیفتاحها و ارمیاها، هر چند که قهرمانان آثارِ امیرخانی هستند، به هیچوجه صلاحیت الگو بودن برای جوانانِ ما را ندارند. این از پراکندهپندارهای یک پیامبر پاره وقت است.
$$$
از همان ابتدا معلوم است که شخصیتهای کاندومینیوم نوزده و بیست همه سمبلیک و نمادین هستند. از هر طایفه و تیپِ قابلِ توجهی، نمایندهای در این آپارتمانها وجود دارد. در صحنهی پایانی دادگاه که کاملاً این مسأله لو میرود. اما شخصیتِ خشی به شدت مهم و تأثیرگذار است. خشی آقای شبهه است. نمازخوانِ مستی که قرآن را قمار تفسیر می کند و پیامبرِ دروغینِ سرزمینِ بیهویت کاندومنیوم نوزده و بیست است. و جالبتر این که زبانِ ارمیا در مقابلش قفل است و بارها خوانندهی سواد دارِ کتاب حرص میخورد که چرا ارمیا توی دهنِ خشی نمیزند و جوابش را نمیدهد؟
و ارمیا توی دهنِ خشی نمیزند، چون خشی خودِ ارمیاست؛ اگر انقلاب نشده بود...
$$$
بارِ اولی که منِ او را خواندم، کُفریاتی به مغزم خطور کرد که همهاش را فرو خوردم. اما «بیوتن» که شروع شد دوباره همهاش برگشت. به نظرم رسید «منِ او» کتابی کاملاً قرآنی است. فصلبندیهای آن، نحوهی تعریف کردنِ چندباره و تودرتوی ماجراها، و این که ماجراهای فرعی زیادی هستند که به سرانجام نمیرسند و با این حال پرفایدهاند؛ همهی اینها من را یادِ قرآن میانداخت. اما چون هیچ نشانهی واضح و آشکاری در متن برای این تصور نبود، آن را فراموش کردم.
«بیوتن» اما آشکارا ادای دینِ امیرخانی به قرآنِ مهجور و مظلومِ خدای ماست. اگر قرآن را از «بیوتن» منها کنیم، «بیوتن»ی نمیماند. کثرت استنادها، اشاراتِ مستقیم به لفظ و ترجمهی کلامِ وحی و طرح شبهات مهم و جالبی که تعدادشان به حدود صد میرسد، آن شوخیِ تلخ با سجدههای واجب و مستحب قرآن، قرآن خواندن کافر و مسلمان در جایی که آسمان را نمیتوان دید، همه و همه دغدغه و همتِ نویسنده را در توجه دادنِ خیلِ بسیارِ مخاطبینِ کتاب، به کتابِ اصلی و نویسندهی کتابِ اصلی میرساند. به این خاطر به سهم خودم از رضای امیرخانی ممنونم.
$$$
و در پایان یک توصیهی اخلاقیِ کوچک به دوستانِ کوچکترم، بچههای مدرسه، دارم:
برخورد با هر اثرِ هنریِ مکتوب، ولو این که شاهکار هم باشد، زمان دارد و فکر می کنم برخورد شما با کتابی مثل «بیوتن» فعلاً زود باشد. احتمالاً شما به خاطر اقتضائات سِنی، شیرینیهای اصلیِ این اثر را حیف و میل می کنید و قدر نمیدانید.
لذا در سالهای دبیرستان خواندن «از به»، «ناصر ارمنی»، «ارمیا» و «داستان سیستان» را به شما پیشنهاد میکنم و خواندنِ «منِ او» و «بیوتن» را به ترتیب در سالهای ابتدایی و سالهای انتهایی دانشگاه توصیه میکنم.
این توصیهی اخلاقیِ یک معلم به شماست. هیچکس از عملنکردن به آن نمردهاست و در این دنیا و آن دنیا بلایی بر سرش نیاوردهاند. اما امکان دارد به خاطرِ توصیه نکردن (در این دنیا یا در آن دنیا) بلایی بر سرِ معلمِ شما بیاورند!
در هر صورت:
مراد ما نصیحت بود و گفتیم / حوالت با خدا کردیم و رفتیم حسين غفارى |
من و ارمیا و 11 سپتامبر رضا امیرخانی بعد از 7 سال با یک رمان جدیدآمده است.
«رضا امیرخانی» در سالهای اخیر تبدیل به اسم آشنایی شده است. او رمان «من او» را نوشته که تا حالا 17بار چاپ شده و 160 میلیون تومان فروختهاست؛ کتابهای متفاوتی مثل «داستان سیستان» (یک سفرنامه از همراهی با رهبر انقلاب) و «نشت نشا» (یک مقاله بلند درباره مهاجرت نخبگان) را نوشته. باوجود جوانی، ریاست انجمن قلم ایران را بهعهده داشته و همیشه خدا، کلی سروصدا و حاشیه دور و برش بوده است.
یکی از این سروصداها به آخرین کتابش «بیوتن» برمیگشت که از 7 سال پیش خبرش پخش شده بود و حتی قبل از انتشار، همه اسمش را و این را که داستان در آمریکا میگذرد، میدانستند. «بیوتن» بالاخره در نمایشگاه امسال و تقریبا همزمان با تولد پسر امیرخانی ارائه شد و کل 4 هزارنسخه چاپ اولش هم تا حالا فروش رفته است. امیرخانی یک روز بعد از قهرمانی پرسپولیس به دفتر مجله آمد و با ما درباره این کتاب حرف زد. تاکید هم داشت که درباره خود کتاب حرف نمیزند و «فقط حواشی کتاب».
***
*
بازی (پرسپولیس- سپاهان) را دیدید؟
بله، مگر میشد ندید؟
*
اصلا پرسپولیسی هستید یا استقلالی؟
به من چی میآید؟
*
پرسپولیس.
ناشرم هم زنگ زد و بهام تبریک گفت! (خنده). من پرسپولیس را بنا بر یک سابقهای دوست دارم. پرسپولیس همیشه برای من جذاب بوده؛ برای اینکه یک سابقهای دارد که خودش را از تاج جدا کرده؛ شبیه تجربه بارسلونا و رئال در اسپانیا.
*
پس قهرمانی خیلی به شما چسبیده؟
آره، اینکه بعد از کسر 6 امتیاز هنوز امید داشتیم به قهرمانی، جالب بود. همه میدانستیم یک تیم مظلوم میخواهد برسد به قهرمانی. بهنظرم بدون کسر آن
6 امتیاز اصلا قهرمانی لذتبخش نبود.
*
اگر قرار بود با همین سوژه فوتبال و قهرمانی پرسپولیس بنویسید، خط داستانیتان چطور میشد؟
من همان هفته اول، پرسپولیس را قهرمان میکردم؛ نمیتوانستم صبر کنم (خنده).
*
بگذارید یکجور دیگر بپرسم؛ چه چیز این ماجرای قهرمانی پرسپولیس برای شمای داستاننویس جذاب بود؟
همان قضیه 6 امتیاز و تعلیقی که داشت؛ این تعلیق خیلی شبیهاش میکند به داستان. بعد هم فوتبال عین زندگی است؛ اینکه در یک لحظه همهچیز میتواند عوض بشود؛ همیشه امید به رستگاری هست. من توی داستاننویسها خیلیها را دیدهام که به فوتبال علاقهمندند.
*
پس با این جمعبندی موافقید که برای رضا امیرخانی، در داستان تعلیق مهم است و رئالبودن فضاها؟
فکر میکنم تقدم و تأخرش را باید عوض کنیم. دومی؛ یعنی اینکه به زندگی شبیه باشد برایم خیلی مهمتر است. شاید حتی اولی هم زیرمجموعه دومی باشد؛ یعنی اگر چیزی شبیه زندگی باشد، حتما تعلیق هم دارد؛ تعلیق هم یکی از خواص زندگی است دیگر.
*
حالا خودتان هم همینطوری رئال و «شبیه زندگی» مینویسید؟
سعیام این است. (مکث) نمیدانم، این را مخاطب باید بگوید. دوست دارم که مثل زندگی بنویسم.
*
از کتابهایی که نوشتهاید کدام شبیهتر به زندگی است؟
حالا نه آن مثال مبتذل و کلیشه و نخنمای مثل فرزندان؛ بلکه با این نگاه که وقتی کارم تمام میشود، دیگر تمام شده. اصلا دیگر راجع به آن فکر نمیکنم. اصلا حوصله مقایسه ندارم. برای من هرکدام یک تجربهای بوده از زندگی؛ حالا عینی یا ذهنی؛ یعنی به نظرم همانقدر که... نه! هیچ نظری ندارم. راجع به کتاب نمیخواهم هیچ حرفی بزنم!
*
اینکه تیراژ یا استقبال از کدام کتاب بیشتر است، برایتان مهم است؟
دروغ است اگر بگویم مهم نیست اما اینکه بخواهم بگویم موقع نوشتن دارم فکر میکنم چقدر فروش میرود، نه. میخواهم بگویم با این علتچینی نمیشود رسید به اینکه آدم کتاب پرفروش بنویسد؛ یعنی نوشتن کتاب پرفروش مثل جنباندن حلقه اقبال ناممکن است. این دست من نیست. اما چرا، اگر کتابم پرفروش بشود، ممنوناش میشوم. اگر فروش نمیرفت، نویسنده نمیماندم، میرفتم سراغ یک کار دیگر.
*
یعنی اگر کتابی فروش نرود، دیگر کتاب بعدی را شروع نمیکنید؟
نه... اولا من هر کتاب که تمام میشود به شغل بعدی فکر میکنم، نه به کتاب بعدی. هیچکس به من تضمین نداده که میتوانم نویسنده باشم و کتاب بعدی را بنویسم؛ اینکه آدم در چه شرایطی شروع میکند به نوشتن و پیداکردن آن شرایط، دست ما نیست، شاید این اتفاق نیفتد بنابراین حتما به شغل بعدی فکر میکنم. بعد هم اگر بدانم کارهایم مخاطب ندارند، دیوانه نیستم که بنویسم!
*
بعد از همین «بیوتن» به چه شغلی فکر کردید؟
بعضی کارها را از قدیم انجام میدادم، میروم سراغ آنها؛ از خلبانی سمپاش بگیر تا ساخت تنور خورشیدی!
*
بین «من او» و «بیوتن» هم این کارها را تجربه کردید؟
نه، چون بین این دوتا دیگر مطمئن بودم که نویسنده حرفهای شدهام و ایده هم داشتم. معلوم بود که باید بنویسم. اما گرفتاریهایی هم داشتم مثل انجمن قلم و سردبیری سایت «لوح» و... .
*
یکی از سؤالها همین بود؛ چرا این همه فاصله بین 2 کتاب؟
یکی از جوابهایش هم همان بود. (خنده) یکی دیگر از دلایلش اتفاق 11 سپتامبر بود که بیشتر از برجهای دوقلو، کار من را از وسط نصف کرد؛ خیلی در تصور من از آمریکا شکست ایجاد کرد. بعد بحث پیداکردن مرزهای ما با مرزهای11 سپتامبر پیشآمد.نگاه ما، نگاه 11 سپتامبر نیست؛ اگرچه با آمریکا دشمنی داریم... .
*
یعنی داستان قبل از 11 سپتامبر، خیلی متفاوت بود با داستانی که الان درآمده؟
البته آن زمان هنوز خیلی ساختار پیدا نکرده بود. من از دورهای که در آمریکا بودم، شروع کردم به نت برداشتن؛ یعنی از همان دوره میدانستم دارم مینویسم و حتی تاحدودی میدانستم چه چیزی دارم مینویسم.
*
11 سپتامبر خیلی ضربه زد به فکر من.
11 سپتامبر...(مکث) -توضیح کتاب است اما ایراد ندارد- 11 سپتامبر ارمیا را در ذهن من خیلی منفعلتر کرد . من ارمیای منفعلتری برای این کتاب ساختم؛ حتی از ارمیای کتاب اول هم منفعلتر.
*
از همان اول قهرمان داستان ارمیا بود؟
بله، چون نیاز داشتم به شخصیتی که خیلی فعال نباشد و با ذهنیت وارد جایی نشود تا ذهنیت عمومی بتواند با آن همذاتپنداری کند. برای همین ارمیا از این جهت خیلی خوب است؛ هر طرفی قلش بدهی میرود! توی کتاب اول، دوسهتا داد زده که اینجا همان را هم نزده!
*
پس چرا ما علت منفعلترشدنش را در کتاب ندیدیم؟
توضیح نمیدهم. اصلا درمورد کتاب نمیخواهم توضیح بدهم چون کتاب خودش سختخوان است. اگر من هم توضیح بدهم ذهنیتها را خراب میکند.
*
پس بعد از 11 سپتامبر خط اصلی داستان عوض شد؟
بله. کتاب را بعد از 11 سپتامبر دوباره شروع کردم به نوشتن. نگاهی که من نسبت به آمریکا داشتم، اصلا جایی نبود که بتواند 11 سپتامبر در آن اتفاق بیفتد. برایم آمریکا خیلی جای محکم و مرتبی بود؛ اما بعد دیدم نیست.
*
در کتاب هم آمریکا جای محکم و مرتبی نیست.
بله. ولی 11 سپتامبر کمکم کرد که این تکههایی را که محکم و مرتب نیست پیدا کنم و بفهمم که باید از زاویه دیگری وارد قضیه بشوم؛ نباید به جنبههای پلیسی و جنایی نزدیک بشوم. باید بیشتر بروم به سمت نگاه اجتماعی.
*
یعنی «بیوتن» شبیه اجتماع و زندگــی معمول آمـریکایی است؟
نه، شبیه زندگی همه اهالی آمریکا نیست؛ شبیه زندگی یک ایرانی در آمریکاست.
*
قاعدتا شبیه زندگی همه ایرانیها در آمریکا هم نیست. شبیه زندگی رضا امیرخانی در آمریکاست؟
نه، شبیه زندگی شخصیتی است که رضا امیرخانی انتخاب کرده. من سعی داشتم زندگی ارمیا را در آمریکا نشان بدهم. من نظراتی درباره آمریکا داشتم که از طریق این کاراکتر گفتم.
*
فکر نمیکنید بعضی از این حرفها را خیلی شعاری بیان کردهاید؟
راجع به کارم فکر نمیکنم. راجع به کارم ، همان موقع نوشتن فکر کردهام. الان دیگر کار منتقد است؛ من نه میتوانم مدافعش باشم و نه منتقدش. کتاب اگر عرضه داشته باشد، خودش باید حرف بزند.
*
آن وقت واکنش منتقدها چی بوده؟ اصلا بازخوردی گرفتهاید تا حالا؟
فکر میکنم باتوجه به اینکه رمان، رمان سختخوانی است، هنوز حرفزدن راجع به بازخوردها زود است. فروش بالای کتاب هم فقط نشان میدهد که مردم کارهای قبلی را دوست داشتهاند.
*
این سختخوانی که گفتید، یعنی چه؟
یعنی روایت کتاب نامتعارف است؛ روایتی که پرش ذهنی داشته باشد، الان خیلی کم است. مخاطبهای من، هرکدام با یک کتاب با من همراه شدند. مثلا عدهای با «داستان سیستان» شروع کردند. داستان سیستان یک سفرنامه خطی است؛ فرصت تاویل و برداشتهای مختلف نمیدهد. خودم هم میخواستم همین باشد. اینها وقتی «من او» را خواندند، گفتند چه داستان پیچیدهای! آنها اگر این کتاب را بخوانند، طبیعتا برایشان خیلی دور از ذهن است. اما کسانی که با «من او» شروع کردهاند نظرشان با این دسته متفاوت است.
*
توی بازخوردهایی که گرفتهاید، نشنیدهاید که چرا «من او» تکرار شده، یا تکرار خوب یا بدی بوده؟
قطعا گفته شده.
*
و شما چه جوابی به این حرفها میدهید؟
جوابی نمیدهم. بهترین کار این است که آدم فقط گوش کند و یاد بگیرد برای کار بعدی. مخاطب حق دارد اظهارنظر کند؛ من هم فقط باید گوش کنم، آن هم یواشکی! برداشت من از کتاب، تاریخمصرفش گذشته چون مال قبل از چاپ کتاب بوده. بگذارید بقیه هم برداشتهایشان را داشته باشند. اگر برداشتها خیلی عجیب و غریب شد، یا من شاکی شدم از آنها، معلوم میشود که من درست نتوانستهام حرفم را بزنم.
*
من اصرار شما برای جواب ندادن را نمیفهمم. شما مخاطب را با یک شخصیت درگیر میکنید، این درگیری یکسری سؤالات یا حرفهایی ایجاد میکند؛ اما شخصیت داستان دمدست مخاطب نیست. پس مخاطب برای جواب این سؤالات میآید سراغ شما.
در «نشت نشا» توضیح دادهام. دنیای امروز، دنیای کسانی است که برای مردم زیاد سؤال ایجاد میکنند، نه کسانی که زیاد جواب میدهند. دنیای زیاد جوابدادن دورهاش سپری شده. اصلا من کتاب را نوشتهام که سؤال ایجاد کنم. چرا فکر میکنید نوشتهام که جواب بدهم؟ ما با سؤالهایمان زندگی میکنیم نه با جوابهایمان.
*
یعنی میگویید داستان را نوشتهاید برای ایجاد سؤال؟
بله. برای اینکه ذهن باید فعال شود؛ اینکه فکر کنیم یک نفر مثل من باید بیاید جواب همه سؤالها را بدهد، اشتباه است. من دارم از زبان ارمیا سؤالهایی را که برای من ایجاد شده، میپرسم. در همه کارهایم هم همین کار را کردهام. چرا... (مکث) مثلا در «من او» سعی کردهام اصالت فراموششده تهران قدیم را نشان بدهم، یا در «بیوتن» سعیام این بوده که یک آمریکای منفور را نشان بدهم ولی این را که چرا این آمریکا منفور است، سؤال دارم.
*
حرف «نشت نشا» پیش آمد. یکی از حرفهایی که در این مدت طولانی نوشتن کتاب مطرح بود، این بود که این کتاب ادامه یا تفسیر داستانی «نشت نشا» و ماجرای مهاجرت نخبگان است. همینطور بوده؟
آن اول آنقدر فضای دانشگاهی برایم مهم بود که ترسم از این بود که یک داستان بنویسم در فضای خوابگاهی و طرح اولیه هم وقتی که آمریکا بودم، همین بود چون عمده کسانی که امروز میروند آمریکا و برای ما نظر میآورند، وارد فضای آکادمیک آمریکا میشوند. اما دیدم نکات غیرداستانیاش خیلی زیاد است؛ برای همین «نشت نشا» را از این کتاب کندم و آوردم بیرون که بتوانم داستان بنویسم. (مکث) شاید باید کتابهای دیگری را هم میکندم.
*
بعد از هفت سال حوصلهتان سر رفت و قصه را تمام کردید، یا اینکه پایان قصه واقعا همین بود؟
این را که پایان ماجرا چی بود، من از ابتدای قصه نمیتوانستم به این راحتی حدس بزنم. اواسط کار بود که برایم معلوم شد و اما واقعیت این است که دوست داشتم زودتر قصهام تمام شود. قصه مثل زخم بزرگی در وجود من بود که باید درمان پیدا میکرد. ولو اینکه جایش هم میماند. برایم بیرون آمدن این استخوان از لای زخم، از همه چیز مهمتر بود. تلاش کردم که تمام شود. اما الان که فکر میکنم، در هر صورت پایانش همین بود.
*
یعنی شما از اول که شروع به نوشتن میکنید، آخر داستان را نمیدانید؟
اگر از اول ته قصه را بدانید، قصه نوشتن میشود یک کار مکانیکی ! من وقتی هر روز صبح میآیم سرکار، این برایم جذاب است که نمیدانم آن روز قرار است چه اتفاقی بیفتد! این نفیطراحی نیست؛ طرح باید شستهرفته و روشن باشد. اما وقتی مینشینی پای کار، دیگر زندگی است که شما را به تحرک درمیآورد. مثلا در طرح اولیه «من او» پدر علی فتاح خیلی نقش داشت اما وسط قصه یکهو مرد! همهچیز به هم خورد! چرا؟ چون شما با یک طرح یک ماه زندگی میکنی اما با قصه یکی دو سال زندگی میکنی. در نتیجه حتما باید طرح داشت و حتما باید طرح در کار تغییر کند.
*
یکی ازعوامل اصلی موفقیت شما در جذب مخاطب، تسلط به زبان فارسی و دیالوگنویسی است. اول بگویید این تسلط از کجا آمده؟
خب، نحوه حرف زدن مردم همیشه برای من خیلی مهم بوده. از بچگی، سفری نبوده که بروم و نکته جدیدی پیدا نکنم. خیلی به حرف زدن مردم توجه میکنم ، این تسلط از همینجا آمده؛ وگرنه اینها را نمیشود با خلاقیت به دست آورد.
*
در مورد رسمالخط چطور؟ این جملهای که اول کتابها مینویسند رسمالخط بنا به تاکید نویسنده است، ماجرایش چیست؟
فکر میکنم این جملهای است که باید بگویم روی سنگ قبرم هم بنویسند! این را خودم میخواهم که معلوم شود یک شیوه شخصی است.
*
آن وقت این شیوه شخصی دقیقا چه شیوهای است؟
ببینید، زبان فارسی امروز قطعا در خطر است. من به عنوان نویسنده، امروز، پیش از نوشتن، وظیفهام پاسداری از زبان فارسی است. مثل ماهی که برایش مهم است آبی که در آن است، حتما سالم باشد. کار ما با زبان فارسی است و در نتیجه زبان فارسی برایمان بسیار مهم است. تنها امکان زنده ماندن زبان فارسی هم این است که لغت جدید ساخته شود. لغت جدید در زبان فارسی هیچ راهی ندارد جز اینکه یک بن ماضی و مضارع داشته باشد و یک پیشوند و پسوند، یا ترکیبی از اینها. برای این کار، جدانویسی و در عین حال به هم چسباندن لغات امکانی است که امروز نرمافزار ورد و کامپیوتر به من میدهد. این امکان قبلا وجود نداشت. من با این کار فقط خواستهام احترامام را به لغتسازی نشان بدهم.
*
در این کار جدید هم به زبان فارسی احترام گذاشتهاید؟ این کلمات فراوان انگلیسی که در متن دیالوگها هست که دیگر احترام به زبان نیست.
من اینجا به خط فارسی احترام گذاشتهام. یکی از دوستان من مقالهای نوشته بود راجع به زیستشناسی. یک خارجی که متن را دیده بود، کلی تعجب کرده بود که وسط مقاله، یکسری کلمات لاتین آمده! دوست داشتم این اتفاق در متن من نیفتد. اما در مورد زبان چارهای نداشتم. گاهی برای اینکه یاد مخاطب بیندازم که دیالوگ در کجا گفته میشود، پیدا کردن کلماتی که به زبان فارسی هم معنی پیدا کند، لازم بود. مثلا وقتی میگویم «مشپوتیتو» (پوره سیبزمینی)، آهنگ این را ایرانی خیلی زود میفهمد که یعنی چه. بههرحال این خطر وجود داشت که اگر همهاش را فارسی بنویسم، مخاطب فکر کند که این کار اصلا در آمریکا نیست.
*
این در آمریکا گذشتن داستان را نمیشد با فضاسازی نشان داد؟
من تخصصم دیالوگنویسی است.
*
کدام یک از کتابهایتان در مجموع موفقتر بوده؟
من هنوز به دوران مهندسیام علاقهمندم. یک فایل اکسل دارم که فروش کتابها و تاریخهایشان در آن است. اگر شیب نمودار برایتان مهم باشد، «نشت نشا» از همه موفقتر بوده؛ نشت نشا در فضای دانشجویی رشد عجیبی داشت.
*
از نظر خودتان کدام بهتر بوده؟
زیاد با هم فرقی نداشتند... (مکث) فقط دوتا از کتابها بودند که از کتابهای محبوبم نیستند. در هر دو تا اشتباه کردم؛ یکی «ناصر ارمنی»؛ کتاب اول من یک رمان بود. بعدا رفتم نظر منتقدان برجسته را خواندم، دیدم گفتهاند قبل از نوشتن رمان، هر انسانی موظف است که داستان کوتاه بنویسد. نمیدانم چرا این حرف آنقدر روی من اثر گذاشت! مثل اینکه در دانشگاه درسی را بدون پیشنیاز گذرانده کرده باشی و نگران باشی که بعدا بهات گیر بدهند! اشتباه کردم و نشستم یک مجموعه داستان کوتاه نوشتم، در واقع سفارش بیربطی به خودم دادم!
یکی هم «ازبه» بود که قالبی که برایش انتخاب کردم، بیچارهام کرد! قالب نامهنگاری در مملکتی که هیچکس به هیچکس نامه نمینویسد و همه به هم تلفن میزنند، به نظرم قالب درستی نبود. |