یادداشت ...همهاش سه قصه ترکمنی داشتم و چند طرح قصه از صحرا، که فکر میکردم سرانجام از آنها قصههایی خواهمساخت و مجموعشان را کتابی خواهم کرد؛و این فکر سالهای سال با من بود؛اما نشد که نشد.دیگر هیچ وقت درآن فضا جای نگرفتم و آن حال پیش نیامد ؛ و صحرا برایم خواب شیرینی بود و رویایی - که روزی به صحرا بازخواهم گشت و آنجا زندگی خواهم کرد و در همان جا طرح هایم قصه خواهد شد و هم قصه هایی تازه سوغاتخواهم آورد ؛ اما این نیز به گروه بی شمار رویاها پیوست و اینک، فقط یک رویاست .
شاید، شاید که باری صحرا چون زیرتگاهی ،مرا طلب کند و من باز همان زائر جوان باشم و بتوانم جوانی را درقلب داغ و زنده ی صحرا بیابم و باز نشستم، و گرنه همین بس که چیزی را که نمیبایست ساخت ،نساختم .
و چنین شد که همان سه قصه را - در کنار قصههای دیگر - در این مجموعه گرد آوردم و گذشتم...
نادر ابراهيمى |