عاشق، زمزمه میکند، فریاد نمیکشد. بانوی گل به گونه انداخته، با لهجهی شیرینش گفت:باید تخیل کنم که در مه راه میرویم؛در مهی بسیار فشرده وسپید. تمام عمر در مه. در کنار هم ،من وتو، مه را میپیماییم - آرام، و به زمزمه با هم سخن میگوییم .
در یک مه نوردی طولانی، هیچ چیز به وضوح کامل نخواهد رسید ؛ و به محض آنکه چیزی را آشکار ببینیم -مثلا چراغهای یک اتوبوس زندان را- آن چیز که از کنار ما رد خواهد شد، یا ما از پهلویش خواهیم گذشت. اگرسر بگردانیم هم - با بغض و نفرت - فقط برای آنی میلههای اتوبوس را خواهیم دید و یک جفت چشم را،و بازمه سپید فشردهی مسلط را. بگذار خشخاش، شقایق تیغ نخورده بماند، و شک کنیم در اینکه اتوبوس اصلا درکار است، و میله هایی، و چشمهایی آنگونه سرشار از خاکستر، و پرنده وش.
مه اگر آنطور که من تخیل میکنم باشد، دیگر از نگاههای چرکین قلبهای کدر، و رفتارهایی که آنها را »رذیلانه«مینامیم، گلهمند نخواهیم شد. خائنان به خاک - همانها که زمین خدا را آلوده میکنند - در مه، گر چه وهمیاما قدری زیبا و تحملپذیر خواهند داشت.حتی شبه روشنفکران، در مه، به نظر خواهد رسید که به پرگوییهای مهمل مبتذل ابدی خویش مشغولند، و به خیانت. آنها را، در مه، اگر به قدر کفایت فشرده باشد،میتوانیم جنگجویانی اسطورهای مجسم کنیم که به خاطر آزادی میجنگند، یا به خاطر نان زحمتکشان جهان.برای نفس آسوده زیستن ، چارهای نیست جز مهی فشرده را گرداگرد خویش انگار کردن ؛ مهی که در درون آن هرچیز غمانگیز محو کمرنگ شود. تو از من میخواهی که شادمانه و پر زندگی کنم.نه؟ برای شادمانه و پر زیستن،در عصر بی اعتقادی روح، در مه زیستن ضرورت است.
مرد، بی آنکه نگاه از رودخانه و قلاب و موج برگیرد گفت: حرف تو این است که برای دلنشین ساختن زندگی،باید که با واقعیتها قطع ارتباط کنیم. اینطور نیست؟
مه یک پدیده کاملاً واقعی است، دوست من!
- تو اما از مه واقعی حرف نمیزنی دختر! تو نمیگویی: »بیا در مه زندگی کنیم، آنطور که چوپانهای کندوان درمه زندگی میکنند«. تو از تصور مه سخن میگویی، و این مه خیالی تو، مثل کابوس است،و از کابوس مه به بارانرؤیا نمیشود رسید چه رسد به بلور شفاف واقعیت.وهم مه، سراسر روزمان را شب خواهد کرد، و در شب مهآلود، ستاره هایمان را نخواهیم دید. مه البته گاه خوب بوده است خوب خواهد بود: شعر، لطیف، عطر آگین،خیالانگیز:»آنگاه که من ،کنار پل، ایستاده بودم، در قلب مه، با چند شاخه مرطوب نرگس، به انتظار تو، و تو دردرون مه پیدا شدی، مه را شکافتی و پیش آمدی، وبا چشمان سیاه سیاهت دمادم واقعیتر شدی، تا زمانیکهمن واقعیت گلگون گونههای گل انداختهات را بوییدم، آنگونه که تو، گلهای نرگس مرا بوییدی، و از اینکه بهانتظارت ایستادهام، با گونههای گلگون تشکر کردی،و با هم، دوان، در درون مه، به خانه رفتیم«. آنگونه گاه ،نههمه گاه.
- تا بچهها بزرگ شوند، دیگر بچه نیستند ؛ و من، از بزرگها، به خاطر آنکه عاشقانه نگاه کردن را میدانم، خجلنخواهم بود. به من چه ربطی دارد که آنها کارشان را نمیدانند؟ در کمال کهنسالی، حتی یک روز قبل از پایانداستان هم میشود با یک دسته نرگس شاداب، یک شاخه نرگس، در قلب مهی که وهمی نباشد، یا زیر آفتابیتند، کنار دریایی خلوت، وسط جنگل، روی پل، لب جاده، جلوی در بزرگ باغ ملی یا در خیابانی پر عابر ،درانتظار محبوب ایستاد. عطر نرگس را اگر از میدان بویش عاشقان بیرون ببریم، میدان از عشق خالی خواهدشد.بچه هایی که بدون درک معنای ناب عشق بزرگ شدهاند، به ما میخندند؟خب بخندند، مگر چع عیبدارد؟بیا!این هم یکی دیگر. عجب قزل آلایی !ماهی سفید را میماند. سن، مشکل عشق نیست. زمان نمیتواندبلور اصل را کدر کند - مگر آنکه تو پیوسته برق انداختن آن را از یاد برده باشی.
-ببخش که باز میپرسم: هر روز شکنجه ات میکردند؟
-ببخش که باز هم جواب همیشگی را میدهم: نه. فقط بیست و سه روز اول. دیگر کاری به کارم نداشتند.آسوده رؤیا میبافتم - با حضور زنده ی تو، نه در تخیل مه، در واقعیت خیال.
نادر ابراهيمى |