DARYUSH SHAYEGAN
LA LUMIسRE VIENT DE LOCCIDENT
Le rإenchantement du monde et la pensإe nomade
إditions de laube, 1002
212p. 30FF
کتاب افسونزدگی جدید، هویت چهل تکه و تفکر سیار نوشته داریوش شایگان در سپتامبر 2002 به همت انتشارات لوب (Laube) درپاریس منتشر و با استقبال بسیار روبرو شد، به طوری که در فاصلهای نه چندان طولانی به چاپ سوم رسید. درباره این کتاب تا کنون چندین نقد درنشریات مختلف فرانسوی به چاپ رسیده است. مقاله فیلیپ کن (Philippe Quesne)که در شماره 75 نشریه فلسفه؛ (Dإcembre 2002, Les editions de MinuitPhilosophie,n 73,) انتشار یافت، از جمله نقدهای در خور توجه است که به دلیل همسویی با دیدگاههای مترجمبرای ترجمه انتخاب شد.
فاطمه ولیانی
بار دیگر فرصتی پیش آمد تا یاد منتسکیو در خاطرمان زنده شود: بار دیگر یک ایرانی ما را واداشته است تا از بیرون خود را نظارهکنیم. اما این بار آفریده تخیل منتسکیو نام و چهره مشخصی دارد: داریوش شایگان. شایگان معتقد است که "نور"، یعنی آنچه ذاتاً شرقیاست، "از غرب برمیخیزد"؛ از تفکر سیّار سخن میگوید، از اختلاط، بینابین، ریزوم، آمیختگی نژادی، جابجایی مراکز، چند گانگیفرهنگی، هویت چهل تکه و... انگار شرق و غرب که ظاهراً همچون جهات اربعه قرار نیست هرگز یکدیگر را قطع کنند، در این نوشته دروجود یک شرقیِ غربی، که با ما از نوری سخن میگوید که از غرب برمیخیزد و ترجیع بند کلامش "بینابین" است، با یکدیگر تلاقیکردهاند.
@1l@
شایگان ابتدا تحلیلی دقیق و تفصیلی از اوضاع فعلی غرب به دست میدهد. سه مشخصهاصلی غرب افسونزدایی، افسونزدگی جدید و مجازی سازیاند. به قول وبر، پس روینمادهای کیهانی و صور تمثیلی حاصل تلاش برای عقلایی کردن جهان است، تلاشی که همهصورتهای قدیمی آگاهی را که در طول تاریخ رخ نمودهاند به کنار مینهد تا سرانجام جزعقلانیت چیزی باقی نگذارد. اما مشکل اینجاست که در پایان این جریان، گویی توقفی رویمیدهد: عقل موضوع خود میگردد، خود را به نقد میکشد، ویران میکند و پیامد این ویرانیِعقل برخاستن صورتهای کهن و سطوح گوناگون آگاهی است که عقل آنها را پس رانده بود و ماگمان میکردیم آنها را پشت سر نهاده است، در حالی که در این وجود بیمکان و غیرخطی کهآگاهی نام دارد، همزیستی میکردند. به بیان فروید، میتوان گفت که جریان عقلایی کردنْ همهسطوح روح را که با اصل عقلانیت در تطابق نبودند پس رانده بود، اما از آنجا که با به انجامرسیدن پیروزمندانه این جریان عقل از فشار خود بر سطوح پس رفته ناخودآگاه کاست، آنها ازاعماق تاریخ سر برون آوردند.
به دیگر سخن، هر آنچه گمان میکردیم قطعاً پشت سر گذاشتهایم، باز میگردد و حق خود رامیطلبد. اگر چه کل تاریخ در جان بشر همزمان حیات دارد، پیش روی ناگزیر عقلانیت و ترقیبشری، دورههای تاریخی پیشین را در دامان گذشته رها کرد؛ اما با انتقاد از خود عقلانیت و ترقیتاریخی، این لایههای از دست رفته روح باز میگردند منتها همچون اشباح غیرواقعی وتحققناپذیر مینمایند. بنابراین جهان دوباره افسون شده است اما صورتهای بروز اینافسونزدگی جدید، متعدد، گنگ، نامنسجم و غیر واقعیاند. مجازیسازی برخاسته از چنینزمینهای است. شایگان مجازی سازی را به عصر اطلاعات مرتبط میداند اما نطفه آن درافسونزدگی جدید و شبحوار زمان ما شکل گرفته بود. مجازی سازی هم به معنای آن است کهنمیتوان این صورتهای جدید را تحقق بخشید و به واقعیت تبدیل کرد و هم بدان معنا که اینصورتهای جدید که برخاسته از جان آدمیاند معضل آفرینند زیرا جایگاه و مأوایی هستیشناختی از آن خود ندارند (مثل آن جایگاهی که هایدگر تلاش کرد از خلال مفهوم تذکر ویادآوری به کشف آن نائل شود).
به همین دلیل شایگان ابتدا از سطوح متعدد روح سخن میگوید: عوالم مختلف فرهنگیحال و هواهای واقعاً متفاوتاند و مستلزم پیوندی متفاوت با چیزها، با دیگران، با جهان. با اینحال، چند گانگی فرهنگی نشان داد که میان فرهنگهای گوناگون برابری وجود ندارد: عقلانیتغربی الگوی حاکم برای اداره جامعه، اقتصاد و سیاست کنونی است. در این حیطه بدیلی وجودندارد و هر گونه تلاش برای تحقق صورتهای کهن آگاهی پس روی در درون یک نظام جهانیشده بالفعل و تثبیت شده است. بنیادگراییهای سیاسی نیز همان راه چند گانگی فرهنگی را درپیش گرفتهاند که در پس شعار تساوی فرهنگها غالباً به نژادپرستی وارونه، جنگ فرهنگی وکینهورزی محدود میشود. شکل جدید افسونزدگی، یعنی شکل مجازی آن، فعلیت یافتن،بخصوص فعلیت یافتن سیاسی و فرهنگی آن را مانع میشود. از آنجا که جهانی شدن در واقع بهمعنای غربی شدن است، مشکل عمدتاً مشکل اختلاط است: اینکه چگونه ذهنیتی متفاوت باذهنیت غربی، عقلانیت را از آن خود کند.
با این حال این گفته بدان معنا نیست که برای یکدست کردن این سطوحِ روح راههای متعددیوجود ندارد. این راهها به جهان ارتباط ندارد، بلکه در حیطه فرهنگ یا جان بشر مطرح است.شایگان دو گونه ارتباط میان این سطوح میبیند: یکی ارتباط افقی، یعنی اختلاط فرهنگی وحالت بینابین، و دیگری ارتباط عمودی. نخستین نوع ارتباط در ریزوم، تفکر سیّار، ادبیات دوفرهنگی و دو نژادی (همچون رمانهای انگلیسی و هندی) و در هویتهای دو رگه (انسان جهشیافته یا مهاجر سیّار) تجلی مییابد. اما راه حل عمودی عبارتست از یافتن مأوایی هستیشناختی برای روح که در آن این سطوح مختلف آگاهی تلاقی یابند و با هم ترکیب شوند تاهویتی شخصی و اصیل را شکل دهند، نه آنکه همچون بقایا و ویرانههای گذشته مضمحل، بهصورت مجازی یا در شکل ارتجاع توأم با تکریم و سرسپردگی به حیات خود ادامه دهند.
مجازی سازی در وجه منفی خود، مستلزم از دست رفتن این جایگاه روح است و چه بسا بهخواست تحقق ارتجاعی فرافکنیهای روح منجر شود.
تنها در ساحت مثالی است که میتوان "گفتگویی فراتاریخی" آغاز کرد. در اینجا نمیتوان بهتفصیل از این ساحت سخن گفت. همین قدر بگوییم که خاستگاه آن عرفان ایرانی است که از هردو سرچشمه اسلامی و مزدایی سیراب شده است، اوج آن را در آثار سهروردی مییابیم وبازیابیاش را مدیون هانری کربن هستیم. ساحت مثالین، ساحتی است که در آن روح تمدنهایگوناگون بر پایه والاترین تجربههای خود مفاوضه میکنند و یکدیگر را درمییابند، اتحادیعرفانی که فراسوی ادیان رخ میدهد. در این ساحت، فرافکنیهای روح دیگر شبحوار نیستند،بلکه واقعیت معنوی خود را باز مییابند و واقعیت دنیوی و وهمیشان را به کنار مینهند. اینافسونزدگی جدید عرفانی ابنعربی، اکهارت، سهروردی و چوانگ تسو را به یکدیگر پیوندمیدهد.
تشخیص شایگان از آلام جامعه معاصر به نظر ما عمیق و درست است. او با ظرافت وباریکبینی نشان میدهد که تلاش برای تحقق این افسونزدگی جدید چیزی نیست جز پس رویدینی در درون یک عقلانیت جهانی شده. اما به اعتقاد ما توسل به یک عالم مثالی عرفانی رویهدیگر، و مکمل، این ارتجاع دینی است چرا که دین و عرفان همواره همگام یکدیگر بودهاند. به دیگر سخن، اعتراض شایگان اعتراضی است به این شیوه فضیلت یافتن اوهام که شیوهای استدینی، اما او در اساس با ضرورت تحقق بخشیدن به اشباحی که از دل تاریخ سر بر آوردهاند و درجان ما جولان میدهند، مخالفتی ندارد. شایگان از این لحاظ یادآور برگسون است که در عینآنکه دین بسته، خشک و متعارف را با عرفان فردی آزاد و فراتاریخی در تقابل قرار میداد، سهمبیشتری برای روح میطلبید. اما ما معتقدیم که فرض بنیادین شایگان یعنی ضرورت اعطایجایگاه یا واقعیتی به این افسونزدگی جدید، پوچ و بیهوده است. در این افسونزدگی جدید،هیچ عنصر مثبتی وجود ندارد. این درست است که جهان سحر و افسون شده بود: انسانفرافکنیهای روح را واقعیت پنداشت، زیرا به قول نیچه، این فرافکنیها در جریان فرهنگزدایییا سبقتگیری و فراتر روی انسان در طول تاریخ، توهماتی ضروری بودند. اکنون که این فراترروی دیگر در میان نیست، فرافکنیها دوباره سر برمیآورند و همچون یادگارها و خاطرات پسرفتهای که به حیطه حس و زیباشناسی تعلق دارند اما از حوزه واقعیت خارجاند، به حیات خودادامه میدهند. این که یک گرایش دینی حسی و زیباشناختی قابلیت آن را دارد که در معرضدخل و تصرف و دستکاری قرار گیرد بسیار محتمل است و به نظر میرسد که دخل و تصرففیلسوف به این وعده ایدئالیستی یعنی فراخواندن عرفان منجر شود. پیشترها سخن از تاریخمفاهیم بود و امروز از ساحت مثالین. لازم است یادآور شویم که این فرار از خود در افسونزدگیغیرطبیعی و مصنوعی جلوههای مبتذلی نیز دارد: گرایش به ظواهر سطحی فرهنگهایناشناخته و غریب، مواد مخدر، پناه جستن در وجود دیگری یا لذت جنسی و غیره. واتیمو،لویناس، ماریون، شایگان، هر یک از این متفکران به شیوه خود به ما نشان میدهند که ما درعصری به سر میبریم که دین تأخیر تاریخی خود را نسبت به فلسفه جبران کرده است. شایگانجایی در کتابش قولی از گوته نقل میکند و او را نمونه زودرس اختلاط سنتهای گوناگونمعرفی میکند. اما باید از این گفته فراتر رفت. براساس ویلهم مایستر، میتوان به معنایی در خورتحلیل شایگان از اوضاع کنونی دست یافت و راه علاجی پیدا کرد: نه از دست رفتن، که ساختنخود.
|
مأخذ : مجله بخارا، ش31، ص301
|